تبليغاتX
نا امیدی بریدن انسان از خداوند،موفقیت و پیشرفت است /باز بايد سرنوشت از سر نوشت

 نوشته:حسین میرمبینی (این نوشته توسط ایشان برای پژواک خاموش ارسال شده است)

 اگر دین ندارید، آزاده باشید! امام حسین ع

با آن که در خصوص امام حسین و واقعه جانسور کربلا، فراوان بحث شده و محققین و تاریخ نویسان بسیاری در شرح چگونگی آن قلم فرسایی کرده اند، با این وجود از حقیقت گزارش آن ماجرا چیزی بجز بیان شخصیت گزارش نویسان برای ما باقی نمانده است. همینکه بازتاب ماجرای واقعه کربلا در کشور ما به انحراف کشیده شده و از آن چیزی بنام «ولايت فقيه» و «چاه جمکران» منتج شده مشخص است که کار آن گزارشگران و محققین همه باطل و یا حداقل ناکافی بوده است. به هرحال از آنجایی که موضوع حادثه کربلا بنوعی با تاریخ کشور ما و مسائل سیاسی ما (و منطقه) گره خورده است، لازم است با رویکردی دیگر به همین گزارشات و اهمیت و حساسیتی که این مطلب برای ما ایرانیان دارد آن را بگونه ای سالم (در راستای صلح و پیدا کردن یک راه حل سالم)  مورد بررسی و بازبینی مجدد قرار دهیم.  آنچه مسلم است این است که بسیاری از جنبه های معرفتی حادثه کربلا در پی بار عاطفی آن ماجرا و غم انگیز بودن آن از چشم ها مخفی مانده و با سوء تعبیر و سوء استفاده که جماعت آخوند و روشنفکر مذهبی قدرت طلب از این ماجرا بعمل آورده، اصل آن به انحراف کشیده شده است.

قصد من در این نوشتار آن نیست که به فکر ناصواب تک تک ایشان اشاره کنم و یا باور آنها را زیر سئوال ببرم ، زیرا اثبات خرابی فکر ایشان نیازی به توضیحات اضافی من ندارد و امروزه اغلب ما نادرستی مذهب ایشان را با پوست و گوشت و استخوان مان احساس می کنیم. بعبارت دیگر، زمان پیش کشیدن اینگونه از مباحث گذشته. اما از آنجایی که این افراد کج اندیش دست از سر این ماجرا بر نمی دارند و اینک به سر وقت مولانا رفته اند و با توجیه دیدگاه های مولانا از داستان امام حسین طرح خدعه ی دیگری ریخته اند، لازم دیدم با نقد خود مولانا از برداشت غلطش از امام حسین و شهدای کربلا پرده از ذهن عقب افتاده ایشان بردارم. 

من در این مقاله بر آنم تا ثابت کنم مولانا جلال الدین نیز به مسئله امام حسین به درستی نگاه نکرده و آنچه را که او در دو کتاب خود (در مثنوی معنوی و کلیات شمس) گفته جز طرح ظن خود نبوده و ربطی به حقیقت آن ماجرا ندارد. 

پیشتر باید توضیح دهم که این کمینه برای مولانا و برخی از نظراتش فوق العاده احترام قائلم اما با این حال معتقدم که او نیز بشری مثل من و شما بوده و از این جهت نمی توانسته در شرح و بیان همه عناصر معرفتی درست عمل کرده باشد. به همین خاطر معتقدم که ما انسانها نباید بسیاری از سخنها را که می شنویم بصرف آنکه گفته می شود آن را خدا گفته و یا پیامبر گفته و یا مولانا گفته دربست قبول کنیم. برای ما انسانها همیشه این حق و فرصت هست که هرچیزی را زیر سئوال ببریم و از زوایای گوناگون ارزشهای آن را مورد سنجش قرار دهیم. من در اثبات این نظر کاری به برخی از سخنان بی پایه و بی اساس مولانا در مثنوی و دیوان شمس ندارم، قصدم من در این مقاله صرفا بر اساس آن قضاوت هایی است که مولانا جلال الدین در ارتباط با امام حسین و حادثه کربلا بیان کرده است.

 

مولانا در کتاب غزلیات شمس در چندین غزل به موضوع حادثه کربلا اشاره کرده و آن را بگونه باور اهل تصوف با موضوع عشق و فنا فی الله درگیر کرده که در هرحال خوراک اهل تصوف و همه آنهایی است که قصد رودر رویی با مسئل اجتماعی و سیاسی شان را ندارند و بطرز خیلی ناشیانه از آن فرار می کنند . مولانا در بیان چند غزلی که در کلیات شمس از امام حسین و شهدای کربلا نام برده با همین نوع دیدگاه بوده و تنها در مثنوی ( در دفتر ششم) است که او همچون یک صوفی سنی حنفی مذهب، رفتار و باور شیعیان را از موضوع امام حسین به سخره می گیرد. مولانایی که گفته می شود به همه اهل مذاهب احترام می گذاشته معلوم نیست چرا وقتی به شیعیان اهل حلب برخورد کرده از ایشان بخاطر آن که در روز عاشورا برای امام حسین و شهدای کربلاعزاداری می کردند به گونه ای گزنده انتقاد می کند اما خود در شرح آن ماجرا یک کلام نمی گوید که حسین را کشتند برای آنکه او با "طاغوت" زمانه خود درافتاده بود.

 

چیست با عشق آشنا بودن / بجز از کام دل جدا بودن

خون شدن ، خون خود فرو خوردن/ با سگان بر در وفا بودن

او فدائیست هیچ فرقی نیست/ پیش او مرگ و نقل، یا بودن

رو مسلمان سپر سلامت باش/ جهد میکن به پارسا بودن

یعنی اینکه مسلمان، تو نمی خواهد بین حسین و یزید قضاوت کنی ، تو برو خود را باش و تقوا پیشه کن و دین خودت را حفط کن. امام حسین و شهیدان کربلا بعلت آنکه عاشق خدا بودند برای شهید شدن و فنا شدن عجله داشتند.

کین شهیدان ز مرگ نه شکیبند/ عاشقانند بر فنا بودن

از بلا و قضا گریزی تو / ترس ایشان ز بی بلا بودن

شیشه می گیر و روز عاشورا / تو نتانی به کربلا بودن

(شیشه گرفتن یعنی شیشه اشک گرفتن و زاری کردن)

 

مولانا در مثنوی (دفتر ششم) از زبان یک شاعری که روز عاشورا از شهر حلب می گذشته، و آنجا با دسته های سینه زنی شیعیان برخورد داشته، عزاداران حسینی را سرزنش می کند که چرا در روز عاشورا عزاداری می کنند. و از زبان آن شاعر می گوید که روز عاشورا روز گریه و زاری نیست بلکه باید در این روز شادی کرد، چراکه آن شهیدان با کشته شدنش شان از زندان خاکدان و تعلقات «کنده و زنجیر» رهایی یافتند و به سوی خدا رفتند.

روز عاشورا همه اهل حلب / باب انطاکیه اندر تا بشب

گرد آید مرد و زن جمعی عظیم / ماتم آن خاندان دارد مقیم

ناله و نوحه کند اندر بکا / شیعه ، عاشورا برای کربلا

بشمرند آن ظلمها و امتحان / کز یزید و شمر دید آن خاندان

نعرهاشان می رود در ویل و وشت / پر همی گردد همه صحرا و دشت

یک غریبی شاعری از ره رسید / روز عاشورا و آن افغان شنید

شهر را بگذاشت و آن سو رای کرد/ قصد جست و جوی آن هیهای کرد

پرس پرسان می شد اندر افتقاد/  چیست این غم؟ بر که این ماتم فتاد؟

نام او و القاب او شرحم دهید / که غریبم من شما اهل دهید

چیست نام و پیشه و اوصاف او / تا بگویم مرثیه زالطاف او

مرثیه سازم که مرد شاعرم / تا ازینجا برگ و لالنگی برم

 

بعد از زبان یکی از آن نوحه خوانان شیعه پاسخ می گیرد که:

آن یکی گفتش که هی دیوانه یی/ تو نه یی ، شیعه ، عدو خانه یی

روزِ عاشورا نمی‌دانی كه هست! / ماتمِ جانی .. كه از قرنی ، بِه است

پیشِ مؤمن كَی بُود این غصّه خوار/ قدرِ عشقِ گوش ، عشقِ گوشوار

پیشِ مؤمن ماتمِ آن پاك روح/ شهره‌تر باشد ز صد طوفانِ نوح

 

سپس از زبان آن شاعر در طعن شیعیان حلب می گوید:

گفت آری ، کو دور یزید؟ / کی بُدست این غم؟ چه دیر اینجا رسید!

یعنی امروز دور یزید نیست. از ماجرای حسین هفت قرن گذشته و شما چرا امروز به آن پرداخته اید! 

خفته بودستید تا اکنون شما / که کنون جامه دریدید از عزا !

پس عزا بر خود کنید ای خفتگان / زانک بّد مرگست این خواب گران

روحِ سلطانی ز زندانی بجَسْت / جامه چه درانیم و چو خاییم دست

یعنی حسین روح سالطانی بود که وقتی کشته شد، آن روح از زندان بدن او بجست و خلاصی یافت از اینرو ما نباید در شهادت او جامه درانی کنیم و سر و دست خود را زخمی سازیم. بلکه باید به هم تبریک بگوییم و شادی کنیم.

 

چونكه ایشان خسروِ دین بوده اند / وقتِ شادی شد چو بشْكستند بند

سوی شادُرْوانِ دولت تاختند / كُنده و زنجیر را انداختند

آنها با شهادت شان زنجیر تعلقات را پاره کردند و به سوی عالم علوی به پرواز درآمدند.

روزِ مُلك است و گَش و شاهنشهی / گر تو یك ذرّه از ایشان آگهی

ورنه ای آگه بَرو بر خود گِری / ز آنكه در انكارِ نَقل و مَحشری

بر دل و دینِ خرابت نوحه كن/  كه نمی‌بیند جز این خاكِ كهن

ور همی بیند چرا نبْود دلیر / پُشْتدار و جان سپار و چشم سیر

از نظر من این سخن مولانا ایراد بسیار دارد، چرا که با این سخن جای امور شادی آور و غمناک شناخته نمی شود و انسان در شناخت کار درست و نادرست گیج و گنگ می شود.  چگونه ممکن است که ما برای کس و کسانی که مظلوم واقع می شوند و به دست حاکمان ظالمی چون: یزید و هیتلر و استالین و صدام حسین و {... و ...} به نحو بسیار ناجوانمردانه ای کشته می شوند، شادی کنیم. این سخن بیهوده ای است که فقط قدرت طلبان از آن بهره می برند. مگر خ... در ارتباط با شهدای جنگ نگفت که مردم بجای ماتم و تسلیت، تبریک بگویند و شادی کنند.  صحنه کربلا یکی از تراژیک ترین صحنه های تاریخ بشری است که می باید همچون موضوع «هولوکاست» به گونه ای سالم و شایسته محترم شمرده شود و با آن ضمن تقبیح هر عمل ظالمانه و جنایتکارانه ای مردم را با موضوع آزادی بیان و اظهار عقیده و عدالت اجتماعی و برابری حقوق همگان آشنا ساخت.     

این موقعیت را حافظ به نحو زیبا و شایسته تری ترسیم کرده که می گوید:

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست

عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت

کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

 

برای ملتی که مسائلش همه قاطی پاطی  شده و دوست را دشمن می گیرد و دشمن را دوست باید اینگونه باشد که نداند کجا شادی کند و کجا اندوه . کجا تبریک بگوید کجا تسلیت.

 

در عین حال من فکر می کنم که مولانا بر حسب غرق شدن در عالم تصوف بی توجه است از اینکه بداند موضوع شهادت مربوط است به موضوع جامعه و عمل صالح و اینکه اگر کسی (بویژه شخص باورمندی) بر حسب دفاع کردن از حقیقت و عدالت به ناحق کشته شود، در نزد خدا شهید بحساب می آید. یعنی آنهایی که در راه آزادی و بیان حقیقت و برداشتن قیود و زنجیرهای قوانین اسارت بار و تبعیض آمیز کشته می شوند. اگر نهایت رسالت اسلام در ارتباط با این امور است آنگاه مشخص است که امام حسین و هر کسی که در این راه کشته می شود نزد خدا شهید (یعنی شاهد حقیقت) محسوب می شود و جا دارد ماجرای آنها بر سر هر کوی و برزن گفته شود. چراکه با طرح این ماجرا، می توان جامعه را با موضوع عدالت و حق طلبی و تعالی اندیشه و شجاعت دربازگوکردن فکر آشنا ساخت و یا آنها را به جهت داشتن حقوق سیاسی و اجتماعی و فطری خودشان واقف نمود. از این نمد  البته کلاهی برای کسی درست نمی شود مگر آنکه حقیقت آن ماجرا به انحراف کشیده شود و تمامی آن به قصد کسب قدرت و روزی و ثروت و شهرت تحریف شود. اینگونه است که حقایق تاریخی و مذهبی تحریف می شوند و به نظر من می توان گفت نوع تفسیر مولانا جلال الدین از حادثه کربلا به این عبارت که شهدای کربلا خود می خواسته اند که کشته شوند و فنا شوند، عین مصداق تحریف حقیقت است.

کین شهیدان ز مرگ نه شکیبند/ عاشقانند بر فنا بودن

از بلا و قضا گریزی تو / ترس ایشان ز بی بلا بودن

این درواقع همان نوع «اسلام استشهادی» است که بالکل از اصل پیام پیامبر اسلام و امام حسین به دور است.

مولانا در غزل 230 از کلیات شمس باز با همین دیدگاه به مسئله حادثه کربلا پرداخته است:

 

ز سوز شوق دل همی زند عللا/ که بوک در رسدش از جناب وصل صلا

دلست همچو حسین و فراق همچو یزید/ شهید گشته دو صد ره به دشت کرب و بلا

شهید گشته بظاهر حیات گشته به غیب/ اسیر در نظر خصم و خسروی بخلا

میان جنت و فردوس وصل دوست مقیم / رهیده از تک زندان جوع و رخص و غلا

اگر نه بیخ درختش درون غیب ملیست/ چرا شکوفه ی وصلش شکفته است ملا

خموش باش و ز سوی ضمیر ناطق باش/ که نفس ناطق کلی بگویدت افلا

 

مولانا در غزل دیگری می گوید:   

کجایید ای شهیدان خدایی/ بلا جویان دشت کربلایی

کجایید ای سبک روحان عاشق/ پرنده‌تر ز مرغان هوایی

کجایید ای شهان آسمانی/ بدانسته فلک را در گشایی

کجایید ای ز جان و جا رهیده/ کسی مر عقل را گوید کجایی

کجایید ای در زندان شکسته/ بداده وامداران را رهایی

کجایید ای در مخزن گشاده/ کجایید ای نوای بی نوایی

در آن بحرید کین عالم کف اوست/ زمانی بیش دارید آشنایی

 

باشد، می پذیریم که امام حسین به بهشت رفته و یا در کنار حضرت حق روزی می خورد اما این مسئله چه ربطی به «استهلاک در توحید» و «فنا فی الله» دارد؟ وانگهی مگر داستان اسلام به همین جا خاتمه پیدا می کند. اسلام از ما می خواهد که عدالت طلب و حقیقت جو باشیم و اگر حقیقت بر ما روشن شده و جای دوست (ولی) و دشمن (طاغوت) را می شناسیم، طاغوت زمانه خود را تکفیر کنیم ؟ یعنی همان اصل تولا و تبرا.

از اینرو چرا و چگونه است که مولانا به داستان خودکامگی یزید اشاره نمی کند. چرا در هیچ یک از این دو کتاب مستطاب او اشاره ای نیست مبنی بر این که یزید برحسب وصیت پدرش (نه جمهور مردم) به حکومت رسیده بود و اینکه او حاکمی خودکامه بود و با رشوه و پول (رانت خواری) علما و زعمای قوم را به پستی کشانده بود تا چیزی خلاف نظر او را بیان نکنند. (همچون همین حاکمان «!!!» که بر حسب تز غیراسلامی «!!!» حکومت را در انحصار خود درآورده اند و با ترویج فساد و رانت خواری همگان را -از عالم دینی گرفته تا مردم عادی- به سکوت وا داشته اند). آیا این چیزها در نزد مولانا و اهل تصوف جایی پیدا می کند که به آن بپردازند و به جهت احقاق حقوق ضعفا و رفع تبعیض و برچیدن زور با یزید زمانه خود مبارزه کنند؟ 

 

مولانا در غزل 2102 کلیات شمس، نیز باز بحث امام حسین را به موضوع فنا فی الله و عشق می کشاند که :

چیست با عشق آشنا بودن / بجز از کام دل جدا بودن

خون شدن خون خود فرو خوردن/ با سگان بر در وفا بودن

او فدائیست هیچ فرقی نیست/ پیش او مرگ و نقل، یا بودن

رو مسلمان سپر سلامت باش/ جهد میکن به پارسا بودن

کین شهیدان ز مرگ نشکیبند/ عاشقانند بر فنا بودن

از بلا و قضا گریزی تو / ترس ایشان ز بی بلا بودن

شیشه می گیر و روز عاشورا / تو نتانی به کربلا بودن»

من معتقدم که این گونه برداشت از ماجرای امام حسین و حادثه غم انگیز کربلا بسیار خطرناک و زیان آور است. آزادی خواهان و همه آنهاییکه برای آینده ایران و آزادسازی ایران از چنگ مذهب قدرت طلب و ولایت طلب مبارزه می کنند می باید به سادگی از این مسائل عبور نکنند . 

آقای پرفسور سید سلمان صفوی استاد (؟) دانشگاه لندن (SOAS) در مقاله ای که اخیرا با عنوان «عاشورا از نگاه مولوی» نوشته و در رونامه آفتاب منتشر کرده * در ارتباط با اشعار مولانا و تفسیر همین غزل می نویسد:

«در غزل 2102 کلیات شمس، مولوی، اشاره کوتاه اما پر مغز می‌نماید به اصل منیع «فنا در توحید فعل» (؟) و می‌گوید رمز نبودن فرق ماندن و رفتن (؟) برای حسین آن است که او چون به مقام فنای توحید فعل رسیده است، اراده و فعلش مستهلک در توحید است. او تسلیم اراده و تدبیر الهی است. (نک: صفوی ـ سید سلمان ـ تهران ـ 1386).

حسین و شهدا با دوری جستن از آرزوها و امیال نفسانی با ساحت عشق آشنا شدند. او فدایی معشوق است و خون خود را در این معاشقه بر آستانه محبوب می‌ریزد، چرا که برای او مسئله بودن یا نبودن نیست، بلکه مسئله فنای عاشقانه است. (نک: شکسپیر ـ هملت). حسین و عاشقان حسینی صفت در پی بلا و سختی‌ها و مشکلات وجودی‌اند در برابر عوام و واماندگان که فراری از تدبیر الهی‌اند.»

این آقای پروفسور توجه ندارد که برداشت های این چنین از واقعه کربلا بسیار خطرناک و فتنه انگیز است. اینها همان چیزهایی است که می تواند برای فریبکاری آنهایی که جریانات استشهادی و عملیات تروریستی انتحاری را دامن می زنند، خوراک فکری مناسبی  باشند . امام حسین که در ماجرای کربلا تنها کشته نشده؟ او به همراه خود زن و فرزند و کودک خردسال و خواهر و برادران و دوستانش را همراه داشته. او به چه مجوز و قانون اسلامی می توانسته از جان دیگران مایه بگذارد و در راهی قدم گذارد که جز مرگ و فنا سرانجامی نداشته است؟  اگر بخواهیم برای اینگونه از برداشتهای مولانا و اهل تصوف اعتباری قائل باشیم آنگاه باید برای همه تروریست های انتحاری و آنهایی که عملیات تروریستی 11 سپتامبر نیویورک (اعم از مسببین و مقتولین)، کشته شدند نیز، فلسفه بافی های از این قبیل را بپذیریم.

 

همین نوع برداشتها از امام حسین و واقعه کربلا است که من فکر می کنم آنها بر بعد سیاسی و اجتماعی امام حسین سایه افکنده و باعث شده که اغلب چه در باب مذهب و چه در باب تصوف کار ما به بیراهه کشیده شود و حقیقت حماسه حسین در پس پیرایه های عاطفی و البته قدرت طلبی دکانداران دین و نادانی برخی از روشنفکرنمایان مذهبی مخفی بماند.

 

 امام حسین 2 سال قبل از واقعه کربلا در شهر مکه (در منا) در خطبه ای خطاب به زعمای عصر خود ( آنها که با ظالم زمانه خود ساخت و پاخت کرده بودند و رانت خوار دربار ولایت طلب خودکامگان شده بودند) می گوید: «شما به حق اولیاء راستین بی‌اعتنایی كردید، حق مردم تهی دست را نیز تباه ساختید؛ اما آنچه را كه حق خود می‌پنداشتید، طلبكار شدید. نه مالی هزنیه كردید و نه جانی را برای بنای آن به مخاطره افكندید و نه به خاطر خدا با گروهی از مردم (اعوان و انصار دستگاه قدرت) از در اعتراض درآمدید. شما از خداوند طمع بهشت او، هم‌جواری با رسولانش و امان از عذابش را دارید؟! می‌بینید كه پیمانهای الهی (به سبب خودکامگی یزید و اعوان و انصارش) نقض گردیده و شما هراسناك نمی‌شوید؛ ولی از برای پیمانهای پدرانتان می‌هراسید. حال آنكه پیمان رسول خدا  شكسته شده و نابینایان و گنگان و زمین‌گیران رها شده اند. نه دل می‌سوزانید و نه درخور جایگاه تان رفتار می‌كنید و نه آنكه را که چنین می‌كند، یاری می‌رسانید. بلكه با چرب‌زبانی و سازشكاری نزد ستمگران، خود را آسوده می‌سازید. اینها همه آن چیزهایی است كه خداوند شما را به بازداشتن او و بازایستادن از آن فرمان می‌دهد و شما از آن غافلید.»

چگونه است که ایشان بین آن موقعیت (که امام حسین شرحش می دهد) و این موقعیت که امروز حکومت «!!!» برای جامعه ما بوجود آورده شباهت نمی بینند؟. نمی خواهم بگویم که افرادی مثل اکبر گنجی یا عمادالدین باقی و یا زنده یادان سعیدی سیرجانی و محمد مختاری و داریوش فروهر و پروانه فروهر و ... امام حسین و زینب زمانه ما می باشند. اما معتقدم صحنه مبارزه آزادی خواهان راستین ما با سردمداران فعلی این حکومت همان صحنه کربلا و روز عاشور است. مگر نه این است که معتقدیم «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا». بنابراین بطور خیلی مشخص معلوم است که (...) و اعوان انصار او در جای یزید و شمر و خولی و عمربن سعد زمانه نشسته اند و برای همه ما که بخواهیم کار حسینی کنیم راهی نیست جز آنکه از راه تبیین حقایق و افشای منویات پست عمله زور و قدرت و قانون ظالمانه و تبعیض آمیز «!!!» آبروی شان را نزد جهانیان ببریم . بشرط آنکه خودمان زور نگوییم و از حقیقت دفاع کنیم و در این راه دست به فریب کاری و شبهه سازی و شانتاژ نزنیم.

 

ما باید به سخن خود امام حسین -که اتفاقا در اغلب کتب معتبر شیعه هم آمده- باور داشته باشیم؟ یا به آن یاوه هایی که !!!ها و صوفی ها به جهت فریب دادن مردم و رسیدن به قدرت و ثروت سر منبرها و تریبون دانشگاه ها سر می دهند؟ از کجای سخن امام حسین بر می اید که او به طلب شهادت و مرگ قیام کرده؟ او کی و کجا گفته که به قصد استقبال از مرگ رفته و می خواهد خون خود را در این معاشقه بر آستانه محبوب بریزد؟ شما آقای پرفسور دانشگاه لندن چرا از گفتن این یاوه ها که بافته اید خجالت نمی کشید ؟ چرا می گویید : «برای او مسئله بودن یا نبودن (مطرح) نیست، بلکه مسئله فنای عاشقانه است. (نک: شکسپیر ـ هملت). حسین و عاشقان حسینی صفت در پی بلا و سختی‌ها و مشکلات وجودی‌اند در برابر عوام و واماندگان؟»

حسین به گفته خودش برای حقوق همین واماندگان و عوام بپا خاسته که آنها را از مزخرفاتی که شما و امثال شما سر منبرها می گویند نجات دهد، آنگاه شما می گویید «مردم از مشکلات و سختی ها فرار می کنند اما حسین در پی بلا و سختی ها و مشکلات وجودی اند». اگر مردم از مشکلات کار اجتماعی فرار می کنند بعلت آن است که کسانی مثل شما رهبران ایشانند که اجازه نمی دهید آنها حقایق را بشنوند و بدانند که خدای عالمیان همه انسانها را به فطرت پاک، یک سان آفریده که در آفرینش او دوگانگی وجود ندارد. یعنی اینگونه نیست که برخی ها امام حسین بدنیا بیآیند و برخی ها عوام و وامانده. (رجوع کنید به آیه 30 سوره روم). هیچ کس بر کس دیگری برتری ندارد. برتری از آن خدا است (الله اکبر) . همه انسانها خطا می کند (کل بنی آدم خطاء) و پیامبر نیز بشری است مثل ما (انا بشر مثلکم). بنابراین کسی بر کسی در این جهان ولایت ندارد که بر حسب آن بتواند در جامعه به سروری برسد و بر مردم حکومت کند. اداره جامعه و حکومت می باید به دست مردم و با رای آنها صورت گیرد. اگر آزادی باشد و مردم بر حسب بودن آزادی، کلام حق را بشنوند آنگاه مشخص است که رای آنها در جهت اصلاح کارها و امور کارایی پیدا می کند و درستی ها بتدریج ظهور پیدا می کنند. اما اگر جامعه بر حسب دیکتاتوری و خودکامگی چندی زورگو رهبری شود و قرار باشد سروری و سالاری به دست آنهایی باشد که به «ولایت فقیه» و یا «ولایت شاه» یا و «ولایت قریش» و «ولایت فلان حزب» معتقدند، آنگاه مشخص است که کار جامعه به گند و کثافت کشیده می شود. امام حسین برای احقاق این امور بوده که بپا خاسته، نه آن چیزها که آخوندها سر منبرها می گویند و یا حتا مولانا جلال الدین در دیوان شمس و مثنوی می گوید.  

 

شما آقای پرفسور دانشگاه لندن ، شما که دیگر جز عوام و واماندگان به حساب نمی آیید. پس چگونه است که شما درباره شرک و طغیان !!! «!!!» سخنی بر زبان نمی رانید. به سخن خودتان، چرا شما برای خودتان بلا نمی خرید؟ آخر امام حسین چگونه می تواند اینگونه باشد که شما می گویید، آنهم با همراه کردن بسیاری از فرزندان خردسال خودش و خواهر و برادرانش؟ این چه ستمی است که شما بر او روا می دارید که بر او به اینگونه قضاوت می کنید؟

نه خیر. او را کشتند برای آنکه به زور و ظلم و ناحق زمانه خود تن در نداد. او را کشتند برای آنکه در پی حقوق از دست رفته انسانها بویژه ضعفا و همان واماندگان بود. چرا کسی از این شاعران و سخن سرایان به سخن او که در مصاف با اولين گروه از سپاهيان يزيدی ( به سرکردگی حربن يزيد رياحی ) گفت (و حتا در خطبه ی آغازين روز عاشورا آمده) توجه نمی کنند که گفت : « دعونی انصرف عنکم الی مأمنی من الأرض = رهايم کنيد تا از شما کناره بگيرم و به جايگاهی از زمين بروم که امنيت داشته باشم»؟ این سخن کجایش به «استهلاک در مقام توحید» شبیه است؟ وقعا که ...

 

در کتاب « تحف العقول - ابن شعبه ی حرانی - ص ۲۳۹ » متن خطبه ای از حسين بن علی خطاب به عالمان اسلامی، نقل شده است که شديدا به توبيخ آنان می پردازد. در پايان سخن نسبتا مفصل او ، آمده : « اللهم إنک تعلم أنه لم يکن ما کان منا تنافسا فی سلطان و لا التماسا من فضول الحطام و لکن لنری المعالم من دينک و نظهر الاصلاح فی بلادک و یأمن المظلومون من عبادک و يعمل بفرائضک و سننک و أحکامک = خدايا ، تو ميدانی که تلاش ما برای کسب قدرت و يا به چنگ آوردن بهره های دنيوی نيست ، بلکه برای آن است که معالم دين تو را نمايان کنيم و اصلاح را در شهرهای تو آشکار کنيم و از اين طريق ، بندگان مظلوم تو (یعنی آنهایی که حقوق طبیعی شان را بر حسب ظلم حاکمان و قدرت طلبان و ثروتمندان از دست داده اند) در امنيت قرار گيرند و به الزامات و سنت ها و قوانين تو ، عمل کنند» .

و آیا معالم دین الهی آن بود که از آن «ولایت فقیه» درست شود؟ چرا کسی توجه ای به این جزییات ندارد و فقط چسبیده اند به داستان عشق حسین و فنای فی الله و اینکه حسین می خواست خودش را در توحید مستهلک کند . از این گونه تفسیرها است که برای عده ای رند و بی سواد اما فریبکار، پول و ثروت و قدرت فراهم می آید. یا یک انسان تو سری خورده ی عقب افتاده ای که در راستای «قضای الهی» و به قدرت رسیدن قدرت طلبان زورگو و فاسد و برتری طلب مجبور است تن به "رضای اراده الهی" بدهد و نداند که اراده الهی بر آن است که او آدم خلیفة الله و وارث زمینی اش باشد. و یا اگر از ستمگری و ستمدیده گی برخی ها  فریاد زند ، فریادش به جنون کشیده شود و با انفجار خود، جان هزاران انسان دیگر را به خطر اندازد.

 

به نظر من موضوع دو آیه از آیات قرآن عامل اصلی انگیزش قیام امام حسین و حادثه کربلا است. آیه 11 سوره رعد که می فرماید: «ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم = که خدا وضع و حال هیچ قومی را تغییر نمی دهد مگر آنکه آنها به خودشان آن را تغییر دهند. که این به این معنی است که اگر مردم از جای شان تکان نخورند و مسائل اجتماعی زمانه خود را به سکوت برگذار کنند هیچ تغییر اساسی در کار اجتماعی آنها صورت نخواهد گرفت و اوضاع هر روز بدتر و بدتر خواهد شد. بر این اساس بود که امام حسین خواست با خارج شدن از مدینه و نشان دادن اعتراض خود، در مردم حرکتی بوجود آورد که منجر به سرنگونی حکومت نا مردمی سلطنت موروثی و ولایت طلب یزید گردد. حکومتی که بر حسب سنت رسول خدا می باید بیعتی و جمهوری می بود، اما پدر نابکارش یعنی معاویة بن ابی سفیان پیشتر (برخلاف قراردادش با امام حسن) به ترفند غدر و قدرت به نوع حکومت ولایت طلبانه سلطنت موروثی تغییرش داده بود. اینجا بود که امام حسین می خواست آنچه را که برادرش امام حسن در جهت تثبیت آن سنت بگونه ای صلح آمیز از آن دست کشیده بود، به گونه ای قهرآمیز اما نه قدرت طلبانه بر سر جایش بنشاند.

 

دوم اینکه او بر حسب آیه 256 سوره بقره که می فرماید: «لا اکراه فی الدین قد تبیین رشد من االغی و من یکفروا بالطاغوت و یومن بالله فقد استمسک بالعروة الوثقی ....» الی آخر

که معنی این آیه نیز آنست که در دین کراهت نیست. یعنی کسی که دین دارد و برایش تبیین شده که رشد چیست و ظلم چیست، آنگاه  نباید کراهت داشته باشد که علیه طاغوت زمانه خود سخنی بر زبان نیآورد. آنکه برایش رشد از گمراهی تبیین شده مجبور است که طاغوت زمانه خود را- که حاکمان زورگو باشند- تکفیر کند و به خدا ایمان داشته باشد. چنین کسی است که ایمانش محکم است و او به ریسمانی محکمی چنگ زده که گسستن ندارد.

 

مشخص است که اگر کسی آبشخور فکری اش از چنین منبعی سیراب شود دیگر نمی تواند راحت بشیند و مثل بسیاری از این روشنفکرنمایان و مذهبی نمایان در برابر طغیان طاغیان جامعه سخنی بر زبان نیآورد و برای ایز گم کردن، داستان کربلا را در راستای «ا صل منیع فنا در توحید فعل» و یاوه های از قبیل «استهلاک در مقام توحید» و غیره ذلک  تفسیر کند. شرم بر شما باد!

 

پایان سخن اینکه: امروز با رفتن آمریکا به عراق خواه ناخواه مسائل دنیای غرب و جهان صنعتی با مسئله اسلام و البته مسئله نفت و منافع سیاسی و اقتصادی حکومت های سلطه گر و کشورهای منطقه گره خورده است. از طرفی هم مسائل «جهان اسلام» و موضوع حکومتهای سلطه گر و مشکل نابرابری های اجتماعی در کشور های باصطلاح «اسلامی» بنوعی با مسئله «تشیع» و آموزه های غلط شیعیان و سنیان و صوفیان از اسلام گره خورده است. بنابراین تا آن روز که ما نتوانیم به این مسائل به درستی بپردازیم و موضوع اسلام را از جهت استواری عدالت و برابری انسانها و حق طبیعی ایشان در تغییر دادن حکومتهای خودکامه مورد بازبینی قرار دهیم، حیطه حیات انسانی ما همچنان در تب کج اندیشی ها و بدآموزی های مذهبیون قدرت طلب و خودکامگان سیاسی خواهد سوخت و هر روز اوضاع و احوال بشریت بدتر و بدتر خواهد شد.

   

کوشش امام حسین بر آن بود تا با یاری مردم ، این مهم را در سال 61 هجری صورت دهد تا نسلهای آتی بر حسب نیاز زمانه و عصر خود، به سادگی تغییرات اساسی را در جامعه خود صورت دهند. والا چرا او گفت:  «هل من ناصر ینصرلی، از یاری کنندگان کیست تا مرا یاری دهد؟» برای اینکه او به دنبال کار فردی نبود و می خواست به همراهی مردم آن کار را صورت دهد.  اما دریغ که بعلت پست فطرتی «عالمان دین» و عدم همکاری مردم مسلمان نمای زمانه اش صدای او در گلو خفه شد. تاسف بیشتر آنکه حتا بعد از گذشت 13 قرن که که عده ای مدعی اند شیعه اند و برای قتل ناجوانمردانه او و خاندانش عزاداری می کند، خود در خفه کردن صدای او از همه یزیدیان کوشاترند. 

«حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموش

از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد»

 

حسین میرمبینی

19 ژانویه 2008 میلادی

کالیفرنیای شمالی

 

* مطلب پرفسور سید سلمان صفوی را می توانید در سایت روزنامه آفتاب ملاحظه کنید

 

http://www.aftab.ir/articles/religion/religion/c7c1200739537_ashura_p1.php

[پیوند این پست] نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 2:26  توسط س.الف.احمدپور   

آیت الله بیات30 مهرماه 1386 
 بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم

چند روز پیش ملاحظه کردم که در یادداشت آغازین یکی از روزنامه‌ها، مطلبی در نقد سخنان يكي از مراجع بزرگوار تقلید(حضرت آيت الله العظمي صانعي) نوشته شده است که نگارندۀ آن کوشیده بود تا با نشان دادن دلسوزی نسبت به تاریخ انقلاب و امام راحل(ره)، به زعم خود از ایجاد انحراف در سخنان امام جلوگیری کند. در این باب  و در نزد افکار عمومی ذکر چند مورد لازم به نظر می‌رسد.در زمانۀ پر آشوب کنونی که حملات وهابیون و سلفی‌ها به حریم تشیع و مرجعیت دینی به اوج خود رسیده است، بسیار جای تعجب و البته نگرانی است که عده‌ای با استفاده از ابزارهای تبلیغاتی در جهت تفرق و تشتّت  گام برمی‌دارند و به‌جای تلاش برای ایجاد وفاق دینی و مذهبی در جامعۀ مسلمین به طرق گوناگون آب به آسیاب دشمنان تشیع و عالمان شیعی می‌ریزند.

وای بر زبانی که بر عقل تقدّم جوید و بی‌تأمل گشوده شود و قلمی که حدّ خود را نشناسد و بخواهد با تکیه‌گاه دینی مردم و مایۀ وفاق تاریخی آنان از در ستیز درآید. مرجعیت شیعه عرصۀ سترگی است که در عین حال در طول تاریخ طولانی و درازدامان خود آسیبهای جبران ناپذیری را چه از جانب جاهلان مقدس مآب و چه از سوی دشمنان دوست نما خورده است. والعاقبة للمتقین. ولایت فقیه» یک نظریۀ دینی و فقهی است، نه دستمایه‌ای ژورنالیستی برای بهانه‌جویی سیاسی، حرمت شکنی و حاجت‌طلبی حزبی. هنوز هم برخی صاحبان و مروّجان  این ایدۀ نوین دینی که در عین حال محضر امام راحل را به‌خوبی درک کرده‌اند، در قید حیاتند و آنان به دلسوزی برای حریم آن و تفسیر آراء و نظریات امام در این باب اولی هستندو لازم بذكر است كه اين مرجع بزرگوار يكي از افراد شاخص در دفاع منطقي از اين ايده است .

پر واضح است که هر کس دغدغۀ نظام و انقلاب و امام را داشته باشد قضاوت خواهد کرد که چنین نوشته‌جاتی از سر دلسوزی است یا هواهای دنیوی. اینجانب دلسوزان این عرصه را به مقایسه و تطبیق منصفانه دعوت می‌کنم. واضح است که در آستانۀ وقایع حساس سیاسی و اجتماعی مانند انتخابات، عده‌ای می‌کوشند تا به هر قیمتی جلب توجه کنند و نگاههای حقیقت طلب را به سوی سرابی واهی بکشانند.اما مهمترین دلیل تذكر اين مطالب، این بود که حرمت شکنی‌هایی از این دست که متأسفانه به نام پاسداری از میراث امام عزیز و انقلاب اسلامی صورت می‌گیرد، زنگ خطری است که در صورت بی‌توجهی می‌تواند تمامیت علمی و استقلال مرجعیت دینی و حوزه‌ها را مخدوش سازد. مراجع و روحانیت شیعی همواره و در طول زمان پشتوانه‌های اعتقادات دینی مردم بوده‌اند. اگر فقهای عظام، روحانیون و طلاب حوزه‌های علمی شیعی و قاطبۀ متدینان، فارغ از مصالح گوناگون، با هوشیاری و زمان‌سنجی آگاهانه حریم حوزه‌های علمی شیعی و عالمان دینی را پاس ندارند و در مقابل این حدشکنی‌ها واکنشی نشان ندهند، یقیناً سرمایۀ ارزشمند علمی، معنوی و اجتماعی آنان طعمۀ حریق مجادلات سیاسی و منفعت‌طلبی‌های قیّم مآبانه‌ای خواهد شد که هیچ نسبتی با اعتقادات دینی و مصالح مسلمین و دلسوزی به‌حال آنها ندارند.   والسلام عليكم ورحمه الله

[پیوند این پست] نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 14:3  توسط س.الف.احمدپور   

دکتر مهجرانیهمه آنانی که آقای ناطق نوری را می شناسند. به مروت و صفای ایشان گواهی می دهند. هر چند با جهت گیری سیاسی یا فکر سیاسی ایشان موافق نباشند. ایشان مسئول بازرسی دفتر مقام رهبری هستند؛ در خاطراتشان هم نمونه هایی از بازرسی عادلانه و خالی از شبهه گروه گرایی را مطرح کرده اند.هر چند در یکی دو مصاحبه اخیر از سینه دیوار هم سخن گفته اند.مقام رهبری هم همواره بر آخرت و توجه به خداوند تاکید می کنند. در دوره حاکمیت رهبری و مسئولیت بازرسی آقای ناطق نوری ، پزشک جوانی را-دکتر زهرا- ماموران امر به معروف و نهی از منکردر همدان بازداشت کرده اند و دو روز بعد جسدش را تحویل خانواده اش داده اند؛ مردم ما بارها از زبان عالمان دین شنیده اند، که امام علی از ماجرای خلخال دخترک یهودی وسپاه معاویه- نه ماموران امام علی علیه السلام-از درد گریست و آرزوی مرگ کرد. همین مورد خود کشی یا قتل را بازرسی کنید.گمان کنید دکتر زهرا دختر شماست. البته او پاسپورت کانادایی ندارد.لابد صدای خانواده اش هم به جایی نمی رسد. به گوش خدا که می رسد.باور کنید اهمیت جان این دختر که فدا شد و نظایر اواز بسیاری از مسایل پر هیاهو بیشتر است.باور کنید جان این دختر از برکناری یا استعفای آقای لاریجانی مهمتر ست. در پس این مرگ، زندگی خانواده ای ویران شده است. شما ها که از ذره المثقال سخن می گویید.این خون ها خواب را بر چشم شما نمی بندد؟

از سایت مکتوب نوشته دکتر عطاالله مهاجرانی

[پیوند این پست] نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 14:2  توسط س.الف.احمدپور   

در اعتراض به اعدام؛ نقض حق بنیادین حیات :کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر

حمایت ۳۰۰ روشنفکر جهان از نامه اکبر گنجی به دبیرکل سازمان ملل

کودکان را اعدام نکنید: توضیح نازنین افشین جم پیرامون دیدگاه سازمان ملل در مورد کودکان

انتخابات آزاد، عادلانه و قانونی: محور اصلی قطعنامه كنگره‌دهم جبهه‌مشاركت

دکتررضاخاتمی:بازداشت قابل انتقام‌گیری بود

با ممانعت دستگاه‌هاي امنيتي در شب 21 ماه رمضان صورت گرفت:جلوگيري از سخنراني احمد قابل در حسينيه ارشاد

BBC:خجالت نمی کشیم حکم سنگسار را اجرا کنیمجواد لاریجانی:

BBC:'طالبان یک نوجوان پانزده ساله را به دار آویختند'

سنگسار پشت پنجره تاريخ

سعید حجاریان:بازداشت حجت‌الاسلام قابل و پدیده «بیگانه‌سازی»

دكتر كدیور:بازشناسي حق عقل، شرط لازم سازگاري دين و حقوق بشر

پاسخ اكبرگنجی به مهندس عزت‌الله سحابی درباره «مبارزه‌ملی»

آنچه كه ما همواره از آن دوری میكنیم، انتخابات به ضرب پول است

نخست وزیر امارات طی فرمانی، بازداشت روزنامه نگاران را ممنوع اعلام کرد

حجاريان:جبهه مشاركت يكايك اتهامات قابل را پاسخگوست

دكتر كدیور اعضای جامعهمدرسین را به مناظره درباره حقوقبشر فراخواند

این ره که تو میروی به ترکستان است/ماشااله براتی دانشجوی کارشناسی ارشد تاریخ ایران باستان

ماجرای مخالفت احمدی نژاد با انتخاب تهران به عنوان"پایتخت جهانی کتاب"/وبلاگ جعبه خاطرات ضد مورچه

واکنش دفتر‌سیاسی جبهه‌مشارکت به برنامه «به اسم دموکراسی»

تمرین دمكراسى؛ از خانه یا از جامعه؟

اعدام ۱۶ نفر در تهران

افزایش نگرانیها از وضعیت دانشجویان زندانی 

عصر حاضر را بايد عصر كوتولههاي سياسي ناميد...قدرت هيچگاه تقدس آور نيست(آیت اله العظمی بیات زنجانی)

سازماندهی مهمترین نياز اصلاح طلبان است(دکتر میردامادی

این دو زن/الهه کولایی

منتظری اسطوره مقاومت/مصطفی ایزدی 

*داوود سلیمانی:ضرورت ائتلاف
بی بی سی:نگاهی به نظارت دولت بر وبلاگ نویسی در ایران
بی بی سی:امید به تولید سلول پایه با استفاده از پوست
عصرایران/کاندیدای زن یک حزب سیاسی:وعده سکس به 40000 رای دهنده! وب سایت سجاد سالک-مهدی تاجیک:کشف شبکه جاسوسی مقابل روزنامه کارگزاران
وزرای خارجه هشت کشور صنعتی جهان در بیانیه ای هشدار داده اند که :اگر ایران به نادیده گرفتن خواست شورای امنیت سازمان ملل ادامه دهد، از اقدامات 'متناسب بعدی' که در قطعنامه ۱۷۴۷ درنظر گرفته شده، حمایت می کنند
سخنگوي شوراي نگهبان:قطعا نظارت، ‌استصوابي است
»فاطمه رجبي، همسر سخنگوي دولت:آثار شكنجه بر بدن هاشمي‌رفسنجاني وجود ندارد
«بازتاب مذاكرات ايران و آمريكا در مطبوعات
«پيشنهاد عباس عبدي در تغيير رويه انتقاد از دولت نهم
«سید محمد خاتمی: قدرت آن نيست كه جهان از ما بترسد، بلكه بايد كاري كرد كه جهان به ما احترام بگذارد
«سيدصفدر حسيني تصميم يك باره دولت براي كاهش نرخ سود بانكي در حقيقت موجب كاهش اختيارات بانك مركزي و شوراي پول و اعتبار است و اين اقدام يك تصميم سياسي است
سایت گویا حکومت از پايين، مقاله منتشرنشده از مهدی بازرگان، ميزان نيوز
آيت‌‏الله منتظري درديدار اعضاي دفتر تحکيم:در برابر فشارهاي ناحق استقامت پيشه كنيد
آيت‌‏الله صانعي: مردم در انتخابات خبرگان عدم اقبال به متحجران را نشان دادند
خاتمي: هر گامي در مسير صلح گامي خداپسندانه است
رضا خاتمي: براي ائتلاف به دنبال افرادي مي‌رويم كه وجه مشتركي بين همه گروه‌هاي سياسي داشته باشند
مصباح یزدی: یک دانشجو به من گفت "من در شما نور خدايى ديده ام"، مى خواستند دست ما را ببوسند
گزارش 'خانه آزادی' از وضعيت آزادی بيان در ايران-BBC
معین درپاسخ به دعوت جوانان مشارکتی برای حضور در انتخابات مجلس هشتم: مهمترين مسأله انتخابات،بايد آزادي و سلامت آن باشد
هادی قابل: اعتداليون دو جناح با هم‌‏انديشي فضاي امنيتي موجود را بشكنند
دكتر امير بهرام عرب احمدي(سایت بازتاب):بربریت ایرانیان یا یونانی ها تحليل داود سليماني از پروژه منفعل‌سازي بزرگان اصلاحات:سایت نوروز
ابتكار: در موضوعي كه حكومت با مقوله زن سر و كار دارد، خبري از درايت، حكمت و بصيرت نيست:سایت نوروز
رضا خاتمي: استراتژي اصلاح‌طلبان به حداقل رساندن بحران‌ها از طريق رايزني است
بدحجابي در كنار ديگر گناهان:محمدتقي فاضل‌ميبدي «استاد حوزه و دانشگاه»پژوهشگر علوم سیاسی و اجتماعی /قم
در نقد مطلب آقای نوری علا "ریشه های دشمنی اسلام با ایران(بخش پنجم و پایانی)حسین میرمبینی"
در نقد مطلب آقای نوری علا "ریشه های دشمنی اسلام با ایران""صدای پای فاشیسم می آید(بخش چهارم)حسین میرمبینی"
در نقد مطلب آقای نوری علا "ریشه های دشمنی اسلام با ایران""صدای پای فاشیسم می آید(بخش سوم)حسین میرمبینی"
پژواک خاموش: شوراندن تسنن بر تشیع،چرا؟/نقد«ریشه های خشونت»
نااهل» كسي است كه قدرت را غاصبانه به دست آورده است
عضو شوراي مركزي جبهه مشاركت:حاكميت ناگزير است فرصت محدودي را در اختيار اصلاح‌‏طلبان براي حضور در قدرت قرار دهد
در نقد مطلب آقای نوری علا "ریشه های دشمنی اسلام با ایران"(بخش دوم)کدام تحقیق و کدام نگرش و کدام نظام دموکراتیک!حسین میر مبینی
ریشه های خشونت،نقد"ریشه های دشمنی اسلام با ایران" (حسین میر مبینی)
ریشه های دشمنی اسلام با ایران-نوری علا_
پيش بيني آرمين از شکست سنگين تندروها در انتخابات مجلس هشتم
اعتراض و تحصن روحانیون سبب آزادی دو تن از دستگیر شدگان شد
ایکاش می شد! پژواک خاموش
حوزه علميه محل کسب شهرت نيست
فقر چهره کریه بی عدالتی،پژواک
رسوايي روابط جنسی معلمان مدارس آمريكا
" بمباران گوگلي" براي محكوم كردن فيلم هاليودي " ‪" ۳۰۰‬
معين:نگرش‌هاي مبتني بر سوءظن و خشونت در دولت جديد تضعيف منافع ملي را به دنبال دارد
شجاع‌‏پوريان:نمايندگان محترم! پيش از آنكه كشور به نقطه‌‏اي غيرقابل برگشت برسد، به رسالت تاريخي و ديني خود عمل كنيد
»دکتر معین /حقوق زنان = مردم سالاری - صلح و پيشرفت
»توتاليتاریسم
شهاب الدین طباطبایی

»آیت الله منتظری:مملکت با شعار اداره نمی شود
» هر تغيير مذهبی ارتداد نيست
»و من در سكوت ميگريم-نازنين احمدپور
»خاتمی: نبايد اجازه بدهيم قطعنامه جديد عليه ايران صادر شود
»نگاهی به کارنامه دستگاه دیپلماسی حاکمیت یکدست در سال 85؛بر باد رفته...
ناسيوناليسم ايراني سرشار از الفت و مهرباني (جهانگير محمودي)
درباره شرايط داوطلبان نمايندگي مجلس هشتم! (عصر نو)
اعدام صدام (دكتر مهاجراني)
درباره شرايط داوطلبان نمايندگي مجلس هشتم! (عصر نو)
اجتهاد و سياست در دوره مشروطه/داود فیرحی
دوگانه هاشمي _ مصباح /سيدمصطفي تاج زاده
شير يا خط، خاتمي يا احمدي‌نژاد؟ /نامه محسن رضايي به اصولگرايان انقلاب اسلامي
مهاجراني:خطر اصلي؟
‏بيرون از غبار‏، ‏نقد نقد آقاي بادامچيان بر خاطرات آيت الله العظمي منتظري (شماره1)
پيام انتخابات 1385 چيست؟

مجمع مدرسين و محققين در انتخابات خبرگان ليست نمي دهد
احزاب؛ ضعف‌ها و راهكارها (مصطفی تاج زاده)
اوپک گازی (سودابه رادفر)
فرار از پاسخگویی (جميله كديور)
اعدام عبرت آموز برزان (دكترمهاجراني)
طرح ساماندهي سايت‌‏ها و وبلاگ‌‏ها بدعتي جديد است (اخبار پارسيك)
قهرمان؟ (دكتر مهاجراني)
کفن پوشان کجایید؟! (جميله كديور)
مردم در انتخابات دوم خرداد از انحصار قدرت توسط محافظه کاران جلوگیری کردند، درانتخابات24 آذر هم حاکمیت یکدست اقتدارگرایی راشکست داد (مصطفي تاجزاده)
ارزيابي كاربرد مفاهيم جامعة توده‌اي و سياست‌هاي توده‌اي دربارة جامعة ايران(85-1384)/ حمیدرضا جلایی پور
حقوق شهروندي؛ مسؤوليت مشترك دولت–ملت/ كامبيز نوروزي
»كاندوليزا رايس وزير خارجه آمريكا:قطعنامه مصوب پيام محكمي به ايران
»ايران: به فعاليت اتمی ادامه می دهيم
»مُردیم از این همه آزادی
»حقوق بشر لائیسیته و دین
» روایت نگرانیهای انتخاباتی در جلسات دیشب و امروز
» پيام انتخابات 1385 چيست؟
»چرا با فعاليت شركتهاي بازاريابي سالم داخلي مخالفت ميشود؟
»كودكان معصوم قربانيان اصلي خشونتها،جنگها و ويرانيها(گزارش تصويري از قتل عام كودكان
»قاچاق زنان و دختران برده داري مدرن در خاورميانه
»آيت الله صانعي:زنان ميتوانند مرجع تقليد،رئيس جمهور و قاضي شوند
»زهره صفاتي،اگر خانمى به درجه‏اى از اجتهاد برسد كه در تمام فقه صاحب نظر باشد، تقليد از او ممنوعيت شرعى ندارد
»آيت‌‏الله صانعي:جدايي دين از سياست تابع رأي مردم است
»راه بهشت،سحر
»ميمون پير دستش را داخل نارگيل نمي کند،سحر
»صداي پاي چي مياد؟،مهناز پويا
»منوچهر آتشي يادش گرامي باد،مهناز پويا
»منوچهر آتشي يادش گرامي باد،مهناز پويا
»این دولت سه ماهه
»آن صدروز و این صدروز،عصرنو-سیدمصطفی تاجزاده
»انتخابات نهم؛گذار ناموفق به توتاليتاريزم درگفت‌وگو با سعيد حجاريان
»آيا دانشجويان ايران سياسي هستند؟(مهناز پویا)
»كدام دانش،دانشي كه مرا به زندان و تعزيرببرد؟!(مهناز پویا )
»فرق مرامنامه تشيع غالي با سخنان شمادر باره عارفان چيست؟(پاسخ سوم بهمن‌پور به سروش)
»آقاي دكتر سروش حداكثر به خيل برادران اهل سنت مي پونديد

[پیوند این پست] نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 18:39  توسط س.الف.احمدپور   

... نقدی بر نوشته ی « زن در اجتماع ایران باستان و معاصر »  (  قسمت اول )

ماشااله براتی - دانشجوی کارشناسی ارشد تاریخ ایران باستان

چندی پیش نوشته ای به قلم جناب آقای موسی سیادت با عنوان ( زن در اجتماع ایران باستان و معاصر ) در روزنامه عصر کارون شماره 466 روز دوشنبه مورخ 4/6/86 صفحه 8 به چاپ رسیده است گذشته از اینکه نوشته ی یاد شده از ارزش و ساختار یک مقاله با ساز و کاری تحقیقی و تاریخی به دور است و کلی گویی ، پراکنده گویی و عدم انسجام محتوایی و دوری از یک ارتباط منطقی و اندامواره ای از مشکلات نوشته ی یاد شده می باشد اما برای آگاهی نویسنده محترم و خوانندگان ارجمند یادآوری نکاتی چند را به اختصار ضروری می بینم .

1-1 نویسنده ی نوشته ی یاد شده بدون توجه به عنوان مطلب در ابتدا به نقل از تاریخ تمدن ویل دورانت می نویسد ( ... آنچه مایه ی شگفتی می شود این است که مردم ماد و پارس با وجود آن دینی که داشتند تا چه حد بی رحم بودند ، بزرگترین شاه ایشان داریوش اول در کتیبه ی بیستون چنین می گوید : فروریتیش دستگیر شد و او را نزد من آوردند گوش ها و زبان و بینی او را بریدم و چشم های او را در آوردم او را در دربار من به غل و زنجیر کردند تا همه ی مردم او را ببینند بعد او را به اکباتان « همدان امروزی » بردم و به دار آویختم و اهورا مزدا یاری خود را به من عطا کرد )

برای اینکه به آفت پراکنده گویی  و عنصر عصبیت چیره شده بر ذهن و زبان نویسنده دچار نشوم اگرچه در بازگویی برخی موارد من نیز شاید به ناچار دچار پراکنده گویی شوم اما بر اساس برجسته ترین مواردی که دغدغه ی ایشان بوده است ، ذکر این نکته ضروری است که هرمنوتیک بر معنای حقیقت و معنا در درک برخی از رویدادهای تاریخی ضروری است معنا را  به چهار صورت به کار می بریم برای درک کردن چیزی ، برای بیان یا تلاش برای بیان و یا فکر یا تصویر و حتی برای روابط سازنده ی رویدادی و ویژگی بخش رویدادی معین . بنابراین دست کم چهار صورت واژه ی معنا در تاریخ به کار می رود از آنجایی که صورت های نامبرده بیشتر همپوشی و تداخل دارند نوعی تفسیر گسترده مزایایی دارد ما نیازمند هم حقیقت هستیم هم معنا ، حتی اگر به دنبال حقیقت هستیم روبرویی بامعنا گریز ناپذیر است شاید حقیقت یگانه و تفسیر و تاویل ها متعدد باشد و این سرچشمه تضاد است اما حقیقت به برداشت و تفسیر شما بستگی دارد . اگر متنی را سازه شکنی کنیم فقط قرائت های گوناگون آن بر جای خواهد ماند و این موضوع در تاریخ و علوم اجتماعی از اهمیت بالایی برخوردار است .

آنچه اصطلاحا به نظریه ی دیلتای گذر مشهور است از این دسته می تواند باشد پس علوم انسانی با روابط انسانی و انواع ساختارهای نمادین ، کنش ها ، اعمال اجتماعی ، هنجارها و ارزش ها سر و کار دارد . برای آگاهی بیشتر توصیه می شود به کتاب درامدی بر فلسفه ی تاریخ نوشته ی مایکل استنفورد مراجعه شود پس فلسفه تاریخ را وا می نهیم و به موضوع می پردازیم .

2-1 نویسنده ی مطلب یاد شده در ادامه با استناد به پلو تارک که اشاره ای به اردشیر دوم ساسانی دارد نتیجه می گیرد که این موارد « نمونه هایی خونینی را از اخلاق و خوی پادشاهان پارس در دوره ی باستان نشان می دهد بر کسانی که خیانت می ورزیدند هیچگونه رحم و شفقتی روا نمی داشتند ... ) و همچنین اقدامات آقا محمدخان قاجار و نادرشاه افشار ، نویسنده محترم نخست اینکه ناگهان از عصر داریوش هخامنشی یعنی از سال 486 پیش از میلاد به زمان اردشیر دوم ( 405-359 ) از آنجا به 210 هجری قمری حتی در این میان توالی تاریخی بین دوره های افشاریه و قاجار را نیز رعایت نکرده است و دوم ، بدون آنکه بخواهیم از عملکرد شخصی یا شاهی دفاع کنیم ذکر این نکته نیز ضروری می نماید که عصر باستان با دنیای معاصر را نباید از یک زاویه نگاه کرد زیرا در آن صورت به مرض نزدیک بینی یا دوربینی دچار خواهیم شد و از سویی خود حق پنداری آفت ذهن و زبان خواهد گردید .

اما در مورد داریوش هخامنشی که در کتیبه ی بیستون بند 13-70-78 به طغیان فروریتش و فرار او به سرزمین « رگا » یا « ری » اشاره شده است ، خیانت و یا اقدام علیه امنیت ملی و تمامیت ارضی کشور در همه مکاتب و نظام های سیاسی و حکومتی مستوجب عذاب و کیفری سخت است چرا که حاکمیت و سعادت مردم را به خطر می اندازد .ضمن اینکه در این کتیبه از شورش چند باره آنان علیه کشور و سرپیچی از قوانین امپراتوری اشاره می کند . بدون شک یک حاکم  نمی تواند از خطر فروپاشی و تجزیه کشور خد چشم پوشی کند . حتی اردشیر دوم نیز برای دفاع از خاک ایران مجبور می شود بر روی برادر خود کوروش صغیر که حاکم آسیای صغیر بود شمشیر بکشد ، کورش صغیر با اجیر کردن مزدوران و جنگجویان یونانی به سوی ایران لشکر کشید و اردشیر مجبور شد برای دفاع از کشور رودروی برادر خود بایستد اما در همین نبرد که به نبرد کوناکسا مشهور است و گزنفون در کتاب آناباسیس یا بازگشت 10 هزار نفری شرح جنگ را داده است ، امکان و اجازه ی بازگشت از طرف اردشیر دوم به سپاهیان شکست خورده ی برادرش یکی از مواردی است که مورخین به استناد آن اردشیر دوم را ملامت می کنند زیرا بازگشت مزدوران یونانی لشکر شکست خورده کورش صغیر مقتول برادر اردشیر دوم انگیزه ای برای آژه زیلاس پادشاه اسپارت و بعدها اسکندر مقدونی برای حمله به ایران شد و همچنین خیانت یک گناه نابخشودنی است که قابل دفاع و دلسوزی برای عواقب آن نیست و در مقابل بر سر پیمان و وفا ماندن از ارزش های مطلق همه ی جوامع بشری بوده و هست به رغم نسبیتی که در ذات برخی از ارزشها نهفته است . پس ما در نقد و نوشتار خود باید همیشه از ارزشها و هنجارهای انسانی دفاع کنیم . جهت اطلاع نویسنده ی محترم در کتیبه ای داریوش هخامنشی که جهانگیر و جهانداری توانا بود با پشتوانه بر یاری اهورا مزدا خود را چنین معرفی می کند ( ... من چنین ام که راستی را دوست دارم و از دروغ دوری گردانم ، دوست ندارم که ناتوانی از حق کشی در رنج باشد همچنین دوست ندارم که به حقوق توانا به سبب کارهای ناتوان آسیب برسد ... حتی وقتی خشم مرا می انگیزاند آن را فرو می نشانم من سخت بر هوس خود فرمانروا هستم )

با این نگاه که برخورد و عملکرد پادشاهان پیش از داریوش از جمله کورش هخامنشی نه تنها نمونه ای خونین از اخلاق و خوی شاهان پارس در دوره ی باستان را نشان نمی دهد که لوح استوانه ای مشهور به منشور حقوق بشر این پادشاه پارس از عملکردی خبر می دهد که باعث غرور و افتخار جامعه ی بشری است .

گزنفون می گوید کورش پس از فتح بابل و نینوا دستور داد هیچکس حق تجاوز و خونریزی ندارد و گارد شخصی خود را مامور ایجاد نظم و آرامش برای مردم نمود و اعلام کرد ( ... تاکنون خدایان یار و حامی ما بوده اند زیرا ما به کسی خیانت نورزیدیم رفتار نامردانه و دور از عدالت با کسی نداشته ایم ... اما برای اینکه یاری و لطف خدایان پیوسته شامل حال ما باشد باید مداوم خود را لایق و شایسته چنین کرامتی نشان دهیم باید فرزندانی که از ما به وجود می آیند با همین سرشت و در پرتو همین آیین یزدانی رشد و پرورش یابند ما باید بکوشیم تا خصلت های پسندیده را در نهاد فرزندانمان پرورش دهیم در این صورت می توانیم هر روز خود را نیکوتر از روز قبل کنیم و فرزندانمان حتی اگر بخواهند راه خطا پیش گیرند چون در اطراف خود جز پاکی و صداقت نمی بینند و سخنی جز سخنان شایسته و مفید نمی شنوند قهرا راه خطا بر آنها بسته خواهد شد ... ) (2)

کوروش در وصف پیروزی خود بر بابل در منشوری که در سال 1879 میلادی در جریان حفاری های بابل به دست آمد گفته است : ( ... یوغی که شایسته شان نبود من آنها را بر انداختم ، فقرشان را از میان بردم و ... همه مردم را در یک جا فراهم آوردم و آنها را دوباره در منزلهایشان مستقر کردم و ... ) (3)

3-1 نویسنده ی مطلب در ادامه نوشته خود بدون توجه به نام نوشته و سخنان آغازین مطلب به نقل از هرودوت می گوید : ( ایرانیان از مللی هستند که به زودی و با میل از ملل دیگر تقلید می کنند فی المثل آنها ( امرد بازی ) را از یونانیان آموختند )

استناد به چنین موضوعی از هرودوت ماهیت نویسنده را برای تخریب چهره ی ملتی با هزاران سال سابقه ی تاریخی و تمدنی به خوبی روشن می کند و نشان می دهد که هدف او جدای از این موضوع تنها نگاهی آمیخته به عنصر عصبیت و بهره برداری منفی است که به گمان من پرداختن به گفته ی مورد استناد سندیت تاریخی ندارد  و عین ناجوانمردی است که ملتی را به چنین عمل شنیع و زشتی متهم کنیم و در پی نوشته ها نیز هیچ اشاره ای بدان نشده است ، ضمن اینکه معلوم می شود ایشان از کتاب ناصر پورپیرار کپی برداری کرده و حتی حاضر به زحمت برای مطالعه ی تاریخی هرودت و یا ویل دورانت نیز نبوده است که البته دست نوشته های کسی چون پورپیرار خود حکایت دیگری دارد .

اما آشنایی با منابع و نویسندگان یونانی و رومی مانند توسیدید ، هرودوت ، گزنفون ، پلوتارک و ... نشان می دهد که این نویسندگان از همان ابتدا تفاوت های جوامع خود را با کشورهایی که در همسایگی آنان بودند می دیدند و شاید نخستین باری که جهان به شکل روشنی میان شرق و غرب تقسیم شد در سیمای یونان و ایران جلوه گر شد .

اگرچه در غرب فساد و بی رحمی کمتر از شرق نبوده و نیست ولی اشاره به این موضوع که به بحث دوره های تاریخی افشاریه و قاجار می تواند کمک کند ، این است که در یونان ، قانون نقش یک چارچوب را داشت که این چارچوب یا قانون حقوق دولت و جامعه را مشخص می کرد و برای استقلال شهروندان و طبقات حاکم یک نوع ضمانت و یا تعریفی غیرقابل انکار به وجود می آورد ، در آن جوامع به همین دلیل حاکمان از امنیت بیشتری برخوردار بوده اند مگر آنکه بر اساس انگاره های پذیرفته شده ی همان جامعه حکومت یا حاکم مشروعیت خود را از دست می داد .

این موضوع به نژاد ، ملیت یا ادعای برتری نژادی ارتباطی پیدا نمی کند بلکه آنچه موضوعیت دارد ساختارهای اجتماعی است که به نظام های گوناگون متفاوت حکمرانی و آنچه از دل این نظام ها بیرون جوشیده راه برده است و از سویی به شرایط اجتماعی که هم به شکل گیری آن ساختارها کمک کرده و هم به نوبه ی خود از آنها تاثیر پذیرفته است . (4)

بحث پیرامون سرشت جامعه ی ایرانی عصر افشاریه و قاجار از این اصول پیروی نمی کند و تفاوتهای جوامع شرقی به طور عام و جامعه ی ایرانی به طور خاص را نشان می دهد مثلا در اروپا نظام فئودالیته تنها ناظر بر یک دوره ی تاریخی است که چنین به نظر می رسد تنها از قرن نهم و دهم تا چهاردهم و پانزدهم دوام یافت در همان دورانی که شرق و به ویژه دنیای اسلام که ایران نیز پاره ای از آن به شمار می رفت توسعه یافته تر بود در ایران آن دوران با وجود تسلط نظام فئودالیزم اما کاملا آن ساختارها متفاوت جلوه می کند ، قانون عبارت بود از رای حاکم و وابستگی طبقات به حاکمیت روز به روز بیشتر می شد این یعنی معنای واقعی حکومت خودکامه یا « دسپوتیسم » پس در ایران عصر قاجار استبداد متکی به طبقات است نه محدود به قانون ، در چنان نظامی همه ی حقوق در انحصار دولت بود ، سرمایه داری رشد نمی کرد ویژگی های نظام استبدادی پدرکشی ، پسرکشی ، برادرکشی و ... را موجب می گردید حکومت بسته به ویژگی های شاه برخی مواقع چرخشی از خود نشان می داد بسته به اینکه پادشاه مقتدر ، ستمگر ، دادگر ، بخیل ، ضعیف ، با لیاقت و یا بی کفایت باشد پس ما نباید به دلیل ضعف یک پادشاه دستاوردهای تاریخی -  تمدنی یک ملت را به سخره بگیریم اما سوال اساسی اینجاست که چرا نظام استبدادی در آن دوره قدرت یافت آیا بر اساس نظریه مارکس « شیوه تولید آسیایی » بی آبی ، پراکندگی جمعیتی بود یا نبود مالکیت و نیروی نظامی متحرک یعنی ایلات و عشایر به هر حال این موضوع را وا می گذاریم.

4-1 بخش دیگری که بر اساس تقسیم بندی نگارنده برای نوشته یاد شده قائلم موضوع شریعت زرتشت و وضعیت زنان و ازدواج در ایران باستان است .

ایشان گفته است « شریعت زرتشت چنان بود که بی شوهر ماندن دوشیزگان و زن نگرفتن پسران مجرد را تشویق کند ولی تعداد زوجات و اختیار کردن همخوابگان و کنیزکان مجاز شمرده می شد و... ) و در تعداد زوجات البته بدون ذکر منبع آورده است که شمارکنیزکان حرم شاهنشاهی را در دوره های متاخر شاهنشاهی میان 329 و 360 گفته اند و در مورد موقعیت زن در ایران باستان می گوید ( در تمدن قدیم زن جزو اموال پدر و شوهر محسوب می شد و او حق انتخاب شوهر و اظهارنظر درباره ی چیزی را نداشت و از ارث محروم بود چون اساس عقاید آنها بر حفظ میراث و اصالت خانواده بود زن را که در خانه با ازدواج بیرون می رفت ارث نمی دادند تا ثروت خانواده پراکنده نشود ... ایشان زن را در ایران باستان فاقد ارزش تشخیص داده است و بر این باور است که یک نوع هرج و مرج اخلاقی وجود داشته و زنان از هیچ حقوقی برخوردار نبوده اند . ) گویا عناد با تاریخ و تفسیر به رای و نشانی غلط دادن ، و جعل اسناد تاریخی و دروغ گفتن در پیشگاه بخشی از تاریخ روشن بشریت  هنری است که از هر کسی جز دوست نویسنده بسیار خوانده و بسیار نوشته ما بر نمی آید .

بنابراین اشاراتی در مورد خانواده و ازدواج براساس کتاب اوستا و دوران  ساسانیان ضروری به نظر می رسد .

خانواده در اوستا با واژه ی نافه Nafa و خانه با واژه ی « مان » روشن گردیده است ، پدر هر خانواده ای رئیس و سالار آن و « زن » کدبانوی خانه محسوب می شد از چند خانواده تیره یا « تئوما» تشکیل می شد که آن را « زنتو » می گفتند  و محل زندگی زنتو را « گئو» و همچنین چند قبیله یا قوم مردمی را موجب می گردید که ساکنان یک « دهیو » یا ولایت بودند .

روسای خانواده و تیره « ویس پت ها » رئیس قبیله را انتخاب می کردند زیرا خود مقام « دهیو پیت » یا رئیس ولایت نیز خود مقامی انتخابی بود . (5)

پژوهشگرانی که سالها روی لوح های به دست آمده از بایگانی سلطنتی تخت جمشید و شوش تحقیق کرده اند بر این باورند که در نظام حکومتی هخامنشیان حتی کودکان خردسال نیز از پوشش خدمات حمایت اجتماعی بهره می گرفتند مادران از مرخصی و حقوق زایمان و نیز حق اولاد برخوردار بوده اند زنان می توانستند به مشاغل و مناسبت بالایی دست یابند در لوح های گلی به دست آمده در تخت جمشید از 4 زن از خانواده ی شاهی نام برده شده است آتوسا ، ارتسیتونه ، رته بامه و اپاکیش و برخلاف نظر پلوتارک که گفته است زنان هخامنشی در ارابه های سرپوشیده سفر می کنند نگاره ای از زنان هخامنشی در نزدیکی « اسلکیون » ترکیه امروزی به دست آمده که خلاف این را ثابت می کند .

و در مورد ازدواج استقراضی و ازدواج با محارم ... که نویسنده بدان اشاره کرده است باید گفت : هرودوت در کتاب خود جلد اول معروف به « کلی یو » و در ( صفحه 288 ) این مطلب را به ماساژت ها نسبت می دهد همان قبیله ای در شمال فرارودان که کوروش پس از 29 سال حکومت در جنگ با آنان کشته شد. (6)

و باز متاسفانه نویسنده ی محترم در پی نوشته ها هیچ نشانه ای از موارد مورد ادعای خود نداده است .

 

ازدواج در عصر ساسانی

در رابطه با گزینش همسر بر اساس منابع موجود پدر و مادر هر خانواده تلاش داشتند تا دختر شایسته ای را به همسری فرزند خود انتخاب و یا شوهری مناسب را برای دختر خود بیابند . اما دختر در قبول یا رد پیشنهاد آزاد بود .

زرتشتیان می گویند که آنها بیش از یک زن نداشتند و پدیده ی چند همسری عمومیت نداشت اما افرادی که دارای چند همسر بودند زن اول را « پادشاهی زن » که هم طبقه ی شوهر بود ، زن دوم را « چاکر زن »  و زن سوم برعکس زنان دیگر از شوهر ارث نمی برد مگر شوهر پیش از مرگ خود ارث زن را مشخص کرده و یا در وصیتنامه بدان اشاره می کرد .

داشتن پسر در میان جامعه ی ساسانی یک ارزش مهم بود به ویژه آنکه داشتن پسر از نظر دینی از اهمیت مهمی برخوردار بود ، زیرا روح کسی که فاقد پسر بود در پل « چینود » یا صراط سرگردان می شد .

بنابراین کسی که پسر نداشت می توانست کسی را به فرزند خواندگی خود بپذیرد و در این صورت آن شخص از حق ارث برخورد می شد .

سن ازدواج نمی بایست کمتر از 15 سال باشد که این موضوع در اسطوره ی کیومرث و رستن گیاه ریباس که دارای 15 برگ بود و تبدیل شدن آن به دو شاخه مشی و میشانه یا اولین جفت بشر نیز آمده است .

گونه ازدواج بنیادی در ایران عصر ساسانی به ازدواج « پاتخشاییه » مشهور بود این گونه ازدواج زن را وارد گروه خونی شوهر می کرد و در صورت مرگ شوهر سرپرستی زن به خانواده ی شوهرش می رسید ، ازدواج « پاتخشاییه » گونه ای ازدواج با حقوق کامل بود که در دفاتر رسمی کشور ثبت می شد ، نمونه ای از آن در قباله ازدواج به زبان پهلوی و به گویش سغدی در کوه مغ سال ( 701 میلادی ) پیدا شده است .

این قباله ی ازدواج که به صورت توافقی دو جانبه بین داماد و پدر عروس است در بردارنده نکات و وظایفی است  داماد گذشته از آنکه ضمانت می کند با همسر خود برابر با پایه و منزلت او رفتار کند و او را کدبانوی خانه بداند خوراک و پوشاک او را فراهم نماید و فرزندانی که او می آورد فرزندان و جانشینان خود بشناسد متعهد می گردد هرگاه که بخواهد از همسر خود جدا شود « کابین » یا « کاپین » او را که 000/30 درهم نقره است بپردازد ...)

داشتن حداقل 15 سال سن و صلاحیت قانونی کار برای بستن عقد از شرایط مهم ازدواج است . گناه نافرمانی زن که تنها براساس آن ممکن بود حقوق زن نقض گردد باید به صورت رسمی ثابت و تایید شود تا دادگاه گواهی نافرمانی یا ( دیپی پت اترسا کاییه ) را صادر کند وزن حق داشت برای اثبات بی گناهی خود به صورت مستقل به دادگاه مراجعه نماید آیین مربوط به طلاق نامه یا « هیلیشن نامک » با صدور گواهی علنی می شد و رسمیت می یافت معمولا زنی و شوهری که از هم جدا می شدند زن می توانست جهیزیه ، دارایی شخصی و کابینش را با خود ببرد . سهم زن از دارایی پدر و همچنین جهیزیه ی خود تا زمانی که زنده بود به او تعلق داشت و پس از مرگ او در صورتی که فرزندی نداشت به خانه ی پدری او باز می گرداندند . اگر مردی بدون داشتن فرزند پسر میمرد اما دارای دختر یا خواهرانی بود یکی از دختران او جانشین پدر در خانواده می شد و اگر دختر نیز نداشت خواهری شوی ناکرده به این کار می خواندند ، این مقوله را جانشینی یا « استوریه » و شخصی که جانشین پدر می شد را « استوریک پوس » می گفتند ، اگر مرده نه بیوه ای ، نه دختری و نه استوری « از پیش تعیین شده » داشت گروه همخون او وظیفه داشتند جانشینی برای او مشخص کنند بنابراین از همه ی اموال مرد درگذشته صورت برداری می شد و یکی از نزدیکترین خویشان به عنوان استوری انتخاب می شد ، این نوع استور را « برگمارده » می گفتند که می توانست مرد یا زن باشد اما گزینش زن را بر مرد برتری می دادند . (7)

پس از مرگ شوهر ، بیوه ی او از ازدواج پاتخشاییه حق داشت ارثی را صاحب شود که برابر بود با سهم پسر یعنی یک سهم کامل و سرپرستی زن و سایر اعضای خانواده نیز به پسر بالغ و در صورتی که خانواده پسر بالغ نداشت سرپرستی بر عهده نزدیکترین همخون شوهر در گذشته قرار می گرفت اگر مردی بدون فرزند می مرد بیوه اش می توانست به همسری نزدیکترین همخون شوهرش در آید اینگونه ازدواج را « چکر» یا چکریه می گفتند .

بیوه در ازدواج « چکر» صاحب همان حقوق ازدواج پاتخشاییه می شد وضع و موقعیت زن را در اسناد حقوقی    « فرمانبور تاریه » می گفتند .

به طور کلی زن نمادی از زایندگی و زندگی به شمار می رفت آنگونه که در اساطیر آناهیتا فرشته ای موکل بر آب بوده و امروز حتی در بسیاری از روستاها ، چشمه ها نام های زنانه دارند . از جمله چشمه خاتون در ایذه -  بی ی ترخان در لالی -   چشمه شیرین در باغملک -  چشمه بی بی در چهارمحال و بختیاری -  چشمه مهرناز در آذربایجان و ... 

 

منابع

(1) کخ -   ماری -  از زبان داریوش -  ترجمه پرویز رجبی -  نشر کارنگ -  تهران -  چاپ سوم -  1377 ص 345

(2) گزنفون -  کورش نامه -  ترجمه رضا مشایخی انتشارات علمی و فرهنگی تهران -  چاپ پنجم 1384 ص 223

(3) لوکوک ، پی یر ، کتیبه های هخامنشی ، ترجمه نازیلا خلخالی -  نشر فروزان تهران 1382 -  ص 214

(4) کاتوزیان -  محمدعلی -  تضاد دولت و ملت در ایران -  ترجمه علیرضا طیب -  نشرنی -  تهران 1380 ص 80-75

(5) نوذری -  عزت اله -  تاریخ اجتماعی ایران از آغاز تا مشروطیت ، انتشارات خجسته تهران -  چاپ سوم 1385 – ص 32

(6) هردوت -  ترجمه هادی هدایتی -  انتشارات دانشگاه تهران -  1383 -  ص 288

(7) تاریخ ایران از سلوکیان تا فروپاشی دولت ساسانی ، پژوهش دانشگاه کمبریج -  گردآورنده احسان یارشاطر -  ترجمه حسن انوشه -  جلد سوم -  قسمت دوم -  انتشارات امیرکبیر تهران -  1377 -  ص 34

(8 ) همان منبع ص 38-30

 

 قسمت دوم

 

نوشته ی آقای موسی سیادت در شماره ی 466روزنامه ی عصرکارون دوشنبه مورخ 4/4/86با عنوان( زن در اجتماع ایران باستان ومعاصر) نقد ونظرهای زیادی را به دنبال داشت .در شماره گذشته قسمت اول نقدی بر آن نوشته با عنوان (هرکه در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست) به چاپ رسید که درآن به بررسی جایگاه زن و خانواده در روزگار باستان ایران پرداخته شد در این قسمت براساس منابع گوناگون تلاش شده است تا به مهم ترین موارد نوشته یاد شده پاسخ داده باشیم.اگرچه به دنبال این نقد ونظرها اگرچه مدیر مسئول محترم آن روزنامه وزین نیز در ستونی با عنوان « در بیان مدنیت ایران و اسلام » روز شنبه 16/4/86 و در مقام پاسخگویی به اعتراض هایی که در مورد آن نوشته انجام شد تلاش نمودند تا با یادآوری ارزش و منزلت شناخت و عبرت آموزی تاریخ و « خدمات متقابل ایران و اسلام » را یادآوری کنند که جای سپاس دارد ، اما متاسفانه ایشان به جای عذرخواهی و پذیرش اشتباه    « چه در مقام صاحب امتیاز ، مدیر مسئول و سردبیر » بشارت فرمودند « که برچسب ها از آن شماست ما فرزندان انقلاب اسلامی به چنین برچسب هایی نیاز نداریم »

ایشان در نوشته ی خود حتی در بهره گرفتن یکی از ساده ترین ضرب المثل های این مدنیت متاسفانه دچار اشتباه شده اند « چرا که می گویند که هر کس خود به تنهایی به قاضی برود راضی بر نمی گردد » هر کس تنها به قاضی  برود راضی بر می گردد و این شما بوده اید که هم به تنهایی به قاضی رفته اید و هم در مسند قضاوت حکم تکفیر صادر می فرمایید و دیگرانی که اشتباه شما را یادآوری کرده اند « مثل بقیه لیبرالیست ها » ، « مدعیان دروغین دفاع از مدنیت » ، « پان ایرانیست های پوسیده » و « برچسب ها از آن شماست » متهم نموده اید .

همه ی ما قصدمان این بوده و هست که بدون برچسب زدن و متهم کردن همدیگر آن نوشته را نقد و بررسی کنیم ، اما « مبارزان جهان ، قلب دشمنان شکنند /  تو را چه شد که همی قلب دوستان شکنی » همکار ارجمند به هر شکل اما سربلندی شما و پایداری ایران اسلامی از درگاه آن بنده نواز یگانه آرزوی ماست. 

 

اگر چه  نمی دانم واقعا قصد شما از کنار هم قرار دادن آن تکه های نوشتاری و پراکنده چه بوده است که اینچنین از آشفتگی به شدت رنج می برند ، نوشته ای که حتی یک مورد از پی نویس هایش از ماخذ مرتبط و نزدیک به عنوان نوشتار نبوده است و عکس انتخاب شده نیز  هیچ ارتباطی به ایران و ایرانیان ندارد ، بلکه تصویر یک زن مصری است ، متاسفم که بگویم شما حتی از چگونگی ارجاع و نوشتن پی نویس ها هم اطلاعی ندارید و همچنین از تشخیص و انتخاب یک عکس مرتبط با موضوع و نوشتن موضوعی مرتبط با عنوان و عنوانی نزدیک و مرتبط با واقعیت ناتوانید . اگر تلاش و دغدغه ی شما اثبات این نگره است که ایرانیان باستان مردمی خونریز و فاتح بوده اند دلایل تاریخی و فرهنگی بسیاری وجود دارد و همچنین دستاوردهای بزرگ علم باستان شناسی و نشانه شناختی عکس این نظریه را ثابت کرده است .

اگر تلاش دارید تا از سردلسوزی به احجافی که به زنان ایران باستان رفته است بپردازید باز به گمان من منابع و نوشته هایی که موجود است و اتفاقا برخی نیز دستنوشته ی چند تن از بانوان زمانه ی ما است باز هم فکر می کنم زحمت زیادی است ، چرا که در دین ، اجتماع و فرهنگ ایرانیان باستان زنان از حقوق و جایگاه بالایی برخوردار بوده اند و در برخی از دوره ها اساسا دوران مادرسالاری و زن سالاری بوده است آنگونه که از اساطیر و سنگ نگاره های موجود بر می آید و جالب تر آنکه در آن دوران زنانی مانند آذرمیدخت و پوراندخت به مقام شاهی رسیدند که در شماره ی قبل بدان اشاره شد .

اگر شما می خواهید با پشتوانه ی این مطالب و اتهام زن ستیزی و مظلومیت زن در دوران ایران باستان حقوق زنان جامعه ای را که در آن زندگی می کنیم گوشزد کنید که البته دفاع و یادآوری حقوق زنان بسیار قابل احترام و پسندیده است به گمان من به بیراه رفته اید زیرا امروزه بسیاری از زنان برای به دست آوردن حقوق خود فعالیت می کنند از سویی در همین پیاده روهای اهواز هر روز زنانی را می بینیم که برای آنکه بتوانند مخارج زندگی خود را تامین کنند و شرافتمندانه روزگار را بگذرانند کار می کنند و با دستفروشی و ... گلیم خود را از آب بیرون می کشند ، آمار خودکشی و خودسوزی اعتیاد ، ترک تحصیل دختران و ... سوژه هایی است برای یادآوری حقوق زنان استان و جامعه ای که در آن زندگی می کنیم و یا کشورهایی که در همسایگی ما زندگی می کنند زنان هنوز حق رای و رانندگی ندارند و بدون وجود یکی از محارم حق ندارند پای خود را از خانه به اجتماع بگذارند . اما اینکه بخواهیم با یک قضاوت ناصواب و دور از اخلاق و نزاکت ملتی را بزهکار و فاعل به عملی شنیع و ناپسند « لواط » متهم کنیم و از سر ناسازگاری با تاریخ و منابع تاریخی به ذهن و زبان ناصواب خود ردای منطق بپوشانیم نه تنها از حقوق زنان دفاع نکرده ایم که هم به زنان و هم به مردان آن جامعه توهین روا داشته ایم ، ایران عصر باستان که در دوران مورد بحث یکی از متمدین ترین و درخشانترین ملت های کره خاکی بود و در همه ی زمینه ها سرآمد ملل دنیا بود در همه ی زمینه ها از جمله حقوق زنان پیشینه ای روشن دارد .

امروز به پشتوانه علم تاریخ پیشنه اش هویدا و روشن است و در راه سربلندی این جغرافیا و گستره ی مقدس که ما با نام ایران می شناسیم چه بسیار مردان و زنانی جانمایه ی خود را دست مایه ی سربلندی و شکوه اش کردند و تاریخی روشن آفریدند حتما می دانید که تاریخ فرزند جغرافیا است پس تنها در این جغرافیا بود که این تاریخ پا به عرصه ی وجود گذاشت ، به هر حال این ملت با آن پیشینه و باورها پس از دمیدن روشنایی دین مبین اسلام مسلمان شدند و اگرچه بسیاری از باورها و فرهنگ های خود را نیز پاسداری کردند .

شما به راحتی به یکی از ادیان الهی و پیروان دین زرتشت که براساس اصل سیزدهم قانون اساسی شهروند ایران شمرده می شوند و از حقوق و آزادی در باورها و دین خود برخوردارند توهین کرده اید شما گفته اید که در طول تاریخ چندین زرتشت ظهور کرده است ، می شود مشخص کنید در کجا و در چه دوره ی تاریخی بوده اند که خود زرتشتیان نمی دانند ؟

بر اساس اسطوره های ایران باستان زرتشت نیز همانند دیگر آدمیان از سه عنصر فره ، فروهر ، جوهر یا گوهر تن به وجود آمد از پدری به نام آذر بورشسب و مادری دوغدو نام و از خانواده ای به نام « سپیتمان » در روستای راک یا « راغ» که محل آن را در نزدیکی دریاچه ی چی چست « ارومیه » گفته اند .

از تولد تا نوجوانی او سخن ها گفته شده و از 15 سالگی یا 30 سالگی او دوران کمال ، فضل و پارسایی را می گذراند در 40 سالگی در کنار رود دائیتی بهمن امشاسپند اسرار رسالت را بر او ظاهر می کند .

زندگی و فرزندان زرتشت اوشیدر « هوشیدر » او شیدر ماه « هوشیدرماه » و موعود زرتشت یا سوشینانس « سوشیانت » برای بسیاری از علاقه مندان و مورخان تاریخ و سایر حوزه های فلسفه و علم روشن است .  (1)  

بر پشتوانه روشنی تاریخ ، فرهنگ و هنر مردم ایران دوران باستان است که نیچه می گوید : ایرانیان اولین ملتی بودند که تاریخ را با تمام عظمت آن اندیشیده اند .

شما با چینش دلخواه مطالب خود و با قرار دادن تکه های ناهمخوان به نقل از منابعی که برای بررسی تاریخ ایران باستان فاقد ارزش تاریخی اند « از جمله کتاب بهداشت ازدواج از نظر اسلام » تلاش می کنید که به خواننده القاء کنید در عصر ساسانی کدخدایان زنان و کودکان خود را می فروختند شما گفته اید در نظام اجتماعی عصر ساسانی در نزد کشاورزان زنان از حیوانات کمتر ارزش داشتند آیا شما می توانید بگویید حتی با نگاهی کارکرد گرایانه چگونه است که در یک ساختار اجتماعی و تولیدی که زنان و مردان دوش به دوش هم از بام تا شام تلاش می کردند از ارزشی کمتر از حیوانات برخوردار بوده اند .

آقای سیادت می دانم که می دانید ایرانیان در سایه ی وطن دوستی و انسان باوری از هزارتوها و گذرگاههای تاریخ سربلند بیرون آمده اند در طول تاریخ پرفراز و فرود خود در مقابل ذره ذره خاک وطن خود چنان ایستاده اند که گاه برای پاسداشت کیان و حرمت وطن از جان خود نیز دریغ نکرده اند چه برسد به اینکه بخواهند در مقابل دشمنان کم فروشی کنند و کوتاه بیایند . از اسطوره تا تاریخ ، از تاریخ تا فرهنگ ، از فرهنگ تا اجتماع و ادبیات و .. آرش شیواتیر بر همین باور جان خود را بر سر پرواز تیری گذاشت تا مرز ایران را فراخ نماید و آرش به این باور جان خود را در تیر کرد تا امید مردم وطنش فراموش نشود و مردم این سرزمین سالهاست در جشن تیرگان به نشانه ی پاسداری و قدرشناسی از جانفشانی آرش یادش را گرامی می دارند .

روزگاری بود / روزگار تلخ و تاری بود / بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره / دشمنان بر جان ما چیره /  شهر سیلی خورده ، هذیان داشت . بر زبان بس داستانهای پریشان داشت ...

غیرت اندر بندهای بندگی پیچان /  عشق در بیماری دلمردگی بی جان ...

مرز را پرواز تیری می دهد سامان /  گر به نزدیکی فرود آید ، خانه هامان تنگ /  آرزومان کور ...

منم آرش ، سپاهی مرد آزاده /  به تنها تیر ترکش آزمون تلخ تان را /  نیک آماده در این پیکار /  دل خلقی است در مشتم /  امید مردمی خاموش هم پشتم

به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند /  که آرش جان خود در تیر خواهد کرد ... (2)

رستم تهمتن با وجود آگاهی از هویت فرزند خود سهراب به ناچار برای پاسداری از گستره ی مقدس ایران خنجر در پهلوی فرزند خود می نهد و چه بسیار مردان و زنان نیک خوی دیگری که در برزن تاریخ یاد ایران ، این شهید باستانی را گرامی داشته و به خاطرش جان داده اند آنان سر بر زمین نهادند تا آسمان ایران آبی بماند .

نزدیکترین نمونه ی رشادت فرزندان این دیار مرد پرور و گردآفرید خیز نوجوانی بود 13 ساله که نارنجک بر خویش می بندد تا به دژخیمان بعثی درس آزادگی و وطن دوستی داده باشد .  

هنوز از یاد نبرده و نخواهیم برد جوانان رعنا و سرو قامتانی که با اندامهایی رعنا رفتند و با مشتی خاکستر و پلاکی سوخته به خانه باز آمدند و به کسی پیوستند که خط خونش از فرات جاری است رفتند تا ایران همیشه سرافراز با دستان زخم خورده ی خود فرزندانش را غسل شهادت داده باشد .

آری آقای سیادت ، هم وطن نازنین من ، نادرشاه افشار و آقامحمدخان قاجار نماینده و بازتاب روح این ملت نیستند که جهان ایران را با فردوسی ، حافظ ، سعدی ، خیام ، مولوی ، بیرونی ، ابن سینا و ... می شناسد .

همان فردوسی که حتی در مقام خونخواهی سیاوش از افراسیاب توهین روا نمی دارد و از جاده ی ادب و نزاکت خارج نمی شود

ز خون سیاوش همی جوشد آب

کند چرخ نفرین به افراسیاب

همان سخن سرای بزرگی که گفته اش می تواند چراغ راه من و شما باشد وقتی که می نویسیم ، حرف می زنیم ، قضاوت می کنیم . درشتی ز کس نشود نرم خوی /  سخن تا توانی به آزرم گوی

آری همکار ارجمند به آزرم و شرم و حیا سخن گفتن امتیاز رستگاری و بزرگی است پس هیچ یک از ما حق نداریم با این پشتوانه از اخلاق و انصاف دوری بگیریم . زیرا بر ما واجب تاریخی است که روح زمانه را بشناسیم و بشناسانیم ، آری ایران و ایرانیان را با هنر ، ادب و فرهنگ می شناسند نه با خون و ستیزه و جنگ ، من و تو زاده ی این خاکیم ، خاکی که هویت و وطن ماست و به فرموده ی رسول اکرم (ص ) « حب الوطن من الایمان » پس دعا می کنم هیچ وقت به سوی بی ایمانی شوقی نداشته باشیم ، برخی ایران را به نام سعدی می شناسند همان سعدی که گفته است : مبارزان جهان ، قلب دشمنان شکنند /  ترا چه شد که همی قلب دوستان شکنی ؟

همان حافظ که لسان الغیب لقب گرفته است و جهان به بزرگی اش اعتراف می کند همان مولوی که جهانیان سال گذشته را به نام او نامگذاری کرده اند همان خیام که بسیاری از ریاضیدانان و ستاره شناسان بر اساس نوشته ها و یافته های علمی او کارها کرده اند و ...

آقای سیادت وقتی کیکاوس گودرز را برای دلجویی نزد رستم دستان می فرستد تا او را از خطری که ایران را تهدید می کند آگاه کند پهلوان نامی این سرزمین دلاورخیز به دلیل دل نگرانی از کیکاوس شاه تردید می کند گودرز رو به رستم می کند و می گوید :

تهمتن گر آزرده باشد ز شاه     هم ایرانیان را نباشد گناه

دریغ است ایران که ویران شود     کنام پلنگان و شیران شود (3)

این بدان مفهوم است که حساب شاه از ملت جداست ، زیرا قهرمانان ایران سرزمین در هیچ دوره ی تاریخی نوکر شاه نبوده اند تا چه برسد به کدخدایانی که بخواهند زنان و کودکان خود را بفروشند اینجاست که رستم می گوید : چو کاوس پیشم  چه یک مشت خاک /  چرا دارم از خشم او ترس و باک

پس حساب نادرشاه و آغا محمدخان را از ایران جدا کنید و منصفانه و اخلاق محورانه بنویسید زیرا ایران عصر نادر و قجرها محل تاخت و تازها ایل ها و آل ها بود و عملکرد آنها بازتاب روح ایران و ایرانی نیست .  

از آوردن نمونه ها و شواهد تاریخی می گذرم زیرا می ترسم به ناچار به راهی رفته باشم که شما رفته اید پس برای آگاهی از قضاوت برخی مورخان می توانید به کتاب جهان بینی این خلدون مراجعه کنید .  

جناب آقای سیادت شما نمی توانید عملکرد خلفای اموی و عباسی در کشتارها ، خونریزی ها و اعدام انسانهای آزاده ای چون ابومسلم خراسانی ، بابک خرمدین و ... را به قوم عرب تعمیم بدهید ، همانگونه که حق ندارید عملکرد نادرشاه افشار و آقامحمدخان قاجار و ... را به روح ایرانیان کلیت ببخشید همانگونه که عملکرد و کارنامه ی راسپوتین و ایوان مخوف بازتاب روح ملت روس و ترکمادا روح مردم اسپانیا روبسپیر روح مردم فرانسه نیستند و به طور کلی موسولینی ، هیتلر ، آیشمن ، میشیما ، ترو خیلو ، استوالد ، یزید ، چنگیز ، پینوشه ، صدام حسین و ... را به ملت ها شان نمی توان تعمیم داد .

آقای سیادت شما گفته اید ذوالقرنین قرآن ، اسکندر مقدونی است در صورتی که سراحمدخان هندی بنیانگذار دانشگاه علیگر هندوستان اولین کسی بود که نظریه ای را مطرح کرد که بنا به شواهد موجود از جمله کتاب سفر دانیال نبی ، ذکریا ، ذوالقرنین قرآن ، کوروش هخامنشی است و بعدها مولانا ابوالکلام آزاد دیگر نویسنده ی هندی این نظریه را کامل تر کرد و سپس روانشاد علامه طباطبایی در جلد 26 تفسیر المیزان این نظریه را بسط و توسعه داد و در مورد ذوالقرنین بودن کوروش گفت : « ... لکن از هر گفتار دیگری انطباقش با آیات قرآنی روشن تر و قابل قبول تر است ... » (4)

از طرفی بر اساس آثار به دست آمده از جمله سکه ها و کتیبه های موجود « ... همه پادشاهان ایران تاجی که بر سر می نهاده اند ذوالقرنین بوده است » که این تاج به تاج کیانی مشهور است . (5)

نویسنده ی کتاب کوروش کبیر در این باره می گوید « شاید هم لوقرانائیم » لقب یهودی کوروش که همان صورت اصلی ذوالقرنین است به یک صورت طنزآمیز به کوروش داده شده ، به دلیل آنکه خودش و سربازارنش ، کلاه ایلیاتی از نوع بختیاری و عشایر فارس داشته اند و این کلاه شاخدار بوده است که دو شاخه دو طرف آن به گوش می رسید از نوع لقب هیزم شکن اروپا به ناپلئون و سندان برای یعقوب و امثال آن ... » (6)

به هر شکل در این نوشتار اثبات و تثبیت این موضوع مراد ما نیست بلکه بیشتر تاکید ما بر انصاف ، اخلاق محوری در نوشتن و گفتن است وگرنه به قول نظامی

سکندر به انصاف ، نام آور است                 وگرنه زما هر یک ،اسکندر است

به هر روی اما کوروش هخامنشی با همه ی ویژگی هایی که دنیا و مورخان ایشان را می ستایند از نظر شما کسی بوده است که 365 نفر به تعداد روزهای سال کشور بابل زن غیرعقدی داشته است که البته این بیچارگان با پای پیاده به دنبال ملکه در حرکت بوده اند .

آقای سیادت شما به گونه ای می نویسید که انگار در ایران تعداد روزهای سال به100 هزار می رسید و خدا را شکر در آن زمان سهمیه بندی بنزین وجود نداشت بنابراین آیا شاهنشاه هخامنشی توان تهیه امکان برای مسافرت زنان خود را نداشته است ضمن آنکه اگر اینگونه بوده است پس چرا کوروش هخامنشی در وصیتنامه ی خود به فرزندانش می گوید « پسران من خداحافظ شما باشد وداع مرا به مادرتان برسانید ، یاران من ، از همگی چه حاظران و چه کسانی که غایب اند وداع می نمایم ... » (7)

بنابراین اگر اینگونه بود باید کوروش هخامنشی به فرزندانش می گفت سلام مرا به مادرهایتان برسانید پس ما بخشی از لوح کوروش هخامنشی که در محافل حقوقدانان جهان به عنوان اولین منشور آزادی و حقوق بشر شناخته شده است را جهت آگاهی و قضاوت خوانندگان ارجمند در پی می آوریم .

منم کوروش شاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه نیرومند ، شاه بابل ، شاه سرزمین سومرواکد شاه چهار گوشه جهان ، پسر کمبوجه شاه بزرگ ، شاه انشان ، کوروش ، شاه بزرگ ، شاه انشان ، از تخمه ی چئیش پیش بزرگ ، شاه انشان ، از دودمان سلطنتی جاوید که بعل و نبو فرمانروایی آنان را گرامی می دارد و سلطنت آنان را به جان و دل خواستارند .

هنگامی که من با آرامش به بابل درآمدم با سرور و شادمانی ، کاخ شاهی را جایگاه فرمانروایی قرار دادم مردوک خدای بزرگ ، مردم گشاده دل بابل را بر آن داشت تا مرا ( ... ) من هر روز به ستایش او همت گماشتم ، سپاه بی شمار من ، بی مزاحمت در میان شهر بابل حرکت کرد من به هیچکس اجازه ندادم که سرزمین سومر و آکد را دچار هراس کند . من نیازمندی های بابل و همه پرستشگاههای آنان را در نظر گرفتم و در بهبود وضعشان کوشیدم . من یوغ ناپسند مردم بابل ( ... ) را برداشتم . خانه های ویران آنان را آباد کردم ، من به بدبختی های آنان پایان دادم ، مردوک خدای بزرگ از کردارم خشنود شد و به من کوروش شاه که او را ستایش کردم و به کمبوجیه فرزندم که از تخمه من است و به تمام سپاه من برکت ارزانی داشت و از صمیم قلب مقام شامخ او را بسی ستودم . تمام شاهانی که در بارگاههای خود بر تخت نشسته اند در سراسر چهار گوشه ی جهان از دریای زبرین تا دریای زیرین ، کسانی که در ( ... ) مسکن داشتند تمام شاهان سرزمین باختر که در خیمه ها مسکن داشتند مرا خراجی گران آوردند و در بابل در پایم بوسه زدند از ( ... ) تا شهرهای آشور ، شوش ، آگاده و اشنونا و شهرهای زمبان و مورنوودر تا ناحیه ی سرزمین گوتیوم ، شهرهای مقدس آن سوی دجله را که مدتی دراز پرستشگاههایشان دستخوش ویرانی بود تعمیر نمودم و پیکره ی خدایانی را که جایگاه آنها در میان آنان بود به جای خودشان بازگرداندم و در منزلگاهی پایدار جای دادم . من همه ی ساکنان آنها را گرد آوردم و خانه هایشان را به آنان باز پس دادم . خدایان سومر و آکد که نبونید آنها را به بابل آورده و خدای خدایان را خشمناک ساخته بود من به خواست مردوک خدای بزرگ ، به صلح و صفا به جایگاه پسندیده خودشان بازگرداندم . باشد که تمام خدایانی که من در پرستشگاههایشان جای داده ام روزانه مرا در پیشگاه بعل و نبو دعا کنند باشد که زندگانی من دراز گردد ، باشد که به مردوک خدای بزرگ بگویند کوروش پادشاه که تو را گرامی می دارد و فرزندش کمبوجیه ( ...)  

جناب آقای سیادت هموطن گرامی لطفا مشخص کنید در کدام دوره ی تاریخی این سرزمین کهنسال کدخدایان حق داشتند کودکان و زنان خود را بفروشند و بقیه ی ادعاهایی را که مطرح کرده اید در حالی که حتی حاظر نبوده اید از یکی از منابع معتبر در نوشته ی خود برای شاهد مدعای طرح شده کمک بگیرید من نمی خواهم بر مبنای تئوری توهم توطئه ، شما را به چیزی متهم کنم زیرا من به حکم وظیفه تلاش کردم پاسخی را برای آگاهی شما و خوانندگان ارجمند بنویسم اگرچه نوشته ی شما را فاقد ارزش تاریخی و پاسخگویی می دانم اما مجبورم زیرا وقتی که می بینیم دستگاهها و متولیان فرهنگ این استان که مجرای ارتزاق شان فرهنگ این دیرینه دیار هنرپرور است و علی القاعده باید پاسخگوی شما باشند و رسالت خود را به انجام رسانند مسئول و متولی فلان دستگاه در یک خبرنامه 10 برگی 23 بار عکس خود را به نمایش گذاشته است ، امیدم رنگ می بازد اگرچه در عمل نیز سالها نابودی آثار تاریخی و تمدنی این کشور نادیده گرفته می شود . از جیرفت تا پاسارگاد -  از ایذه تا چغازنبیل -  از مسجدسلیمان تا شوش -  از همدان تا پل دختر و از سد سیوند تا سد کارون ها و ...

اما من و شما هم باید بخوانیم و بدانیم که « ... اقوام و فرهنگ های جهان در کوره ی فرهنگی فلات ایران ذوب می شدند و دوباره در قالب های انعطاف پذیر فرهنگ جهانی ایران حیات تازه ای را از سر می گرفتند به همان سان بود که هر آوای خوش آهنگ و خوشایند فرهنگی از هر گوشه ای از جهان چین ، هند ، یونان و روم در فلات ایران بازتاب می یافت و سپس با کمی تغییر آهنگ و به گونه ای موزون تر و جهان پذیرتر به وسیله ایرانیان در دیگر نقاط جهان منعکس می شد ... (8)

(1) حریریان محمود ... تاریخ ایران باستان انتشارات دانشگاه تهران -  چاپ چهارم -  1383 -  ص 122

( 2) کسرایی -  سیاوش -  نشر کتاب نادر -  تهران -  چاپ هشتم -  1385  ص 20-15

(3) شاهنامه ، ابوالقاسم فردوسی به تصحیح ژول مول -  انتشارات بهزاد -  چاپ هشتم -  تهران 1384 ص 124

(4) علامه طباطبایی -  تفسیر المیزان -  ترجمه موسوی همدان -  جلد 26 -  ص 304

(5) آزاد ، ابوالکلام -  کوروش کبیر « ذوالقرنین » ترجمه محمد ابراهیم باستانی پاریزی -  نشر علمی تهران چاپ یازدهم 1386  ص 34

(6)  همان جا -  ص 37

(7)  گزنفون – کوروش نامه -  ترجمه رضا مشایخی -  انتشارات علمی ، فرهنگی -  چاپ پنجم تهران -  1384 ص 271

(8)  ثلاثی – محسن -  جهان ایرانی و ایران جهانی -  نشر مرکز -  تهران -  1380 – ص 136

(9) گزنفون در کتاب کوروش نامه خود بخشی از وصیتنامه کوروش را اینگونه آورده است « ...» من همه ی عمر خویش را در یاری به مردم به سر بردم نیکی به دیگران در من خوش دلی و آسایشی فراهم می ساخت که از همه شادی های عالم لذت بخش تر است ، حس می کنم که روحم رفته رفته از تنم دور می شود همه ی موجودات به این سرنوشت محکوم اند و پس از فراغ روی خاک می شوند ... همه پارسیان را بر سر مزار من بخوانید چون در آن حال یا من در ملکوت خداوند موبد و مخدوم ، یا در فنای محض و مطلق مستحیل شده ام در هر حال در مامنی آسوده و اطمینان بخش به سر خواهم برد هر کس بنا بر رسوم قدیمی بر تربت من حاضر شود از او پذیرایی کنید می خواهم همه بدانند که من به سعادت بزرگی نایل شده ام باز هم می خواهم آخرین سخنم را یک بار دیگر تکرار کنم و بگویم که بهترین ضربتی که به دشمنانتان وارد خواهید کرد این است که با دوستان خود به مدارا و رافت رفتار کنید ... »

[پیوند این پست] نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 3:37  توسط س.الف.احمدپور   

جهانگير محموديجهانگیر محمودی

ناسيوناليسم ايراني سرشار از الفت و مهرباني است و هدفي جز بازسازي موجوديت خويش (به نحوي كه برادري و خويشاوندي را با همة قوميت‌هاي پيراموني حفظ كند) ندارد. و همچنين تدافعي و حفظ كنندة اين موجوديت است و هرگز قصد تهاجم به ديگران از جمله به قوميت‌هاي عزيز ايراني، خصوصاً قوميت‌هاي پيراموني كشور به ذهن ناسيوناليست هاي ملت مهر و ايمان خطور نمي‌كند.
اهميت اين بحث به نوع دفاع قوميت‌هاي پيراموني از هويت و خواستة خويش باز مي‌گردد. به عبارت ديگر قصد اين‌ است كه اثبات نمايد روش دفاع گروه‌هاي حزبي وابسته به قوميت‌هاي پيراموني در برابر قوميت مركزي از هويت و منافع قومي نبايد مشابه روش دفاع ايرلندي‌ها در برابر دولت انگليس، يا سياه پوستان و سرخ‌پوستان در برابر دولت آمريكا، يا فلسطينيان در برابر اسرائيل باشد. زيرا دولت و قوميت مركزي اين كشورها نسبت به قوميت‌هاي پيراموني و اقليت‌هاي خويش حالت تهاجمي و تحقير كننده داشته و پيوسته به آزار و اذيت آنان پرداخته‌اند. اما در ايران قضيه به نحو ديگري است.
ايرانيان هرگز نسبت به قوميت‌هاي پيراموني كشور حالت تهاجمي و تحقير كننده نداشته و پيوسته خواهان الفت و عاطفه با آنان بوده‌اند. چنانچه در ايام مشروطيت و پس از آن، ناسيوناليسم ايراني پس از قرن‌ها كه از زير سلطة مهاجمان گوناگون به تدريج با تكيه بر قدرت پارلماني هويت خويش را احيا مي‌كرد، مبناي مليت را خويشاوند خواندن همة قوميت‌هاي پيراموني با قوميت مركزي قرار داد، براي مثال ترك‌ها را ترك زبان يا عرب‌ها را عرب زبان خواند، تا بدين وسيله نشان دهد كه قوميت هاي پيراموني همگي از خويشاوندان و عزيزان قوميت مركزي هستند. با اين توصيف چگونه ممكن است قومي، قوم ديگر را خويشاوند و عزيز خود بخواند اما در عين حال قصد تحقير و آزار آنان را داشته باشد؟! به عبارت ديگر بسيار مسخره و طنزآلود است كه فردي يا ملتي، افراد يا اقوام ديگري را خودي و خويشاوند بخواند، سپس به تحقير آن‌ها بپردازد، زيرا با اين كار هويت و چيستي خويش را به سخريه و آزار گرفته است. دربارة اين ويژگي كه ملت ايران خصوصاً قوميت مركزي فقط مي‌كوشد تا هويت خويش را بازسازي نمايد، و به عبارت ديگر هدفي جز دفاع از هويت و موجوديت خود در برابر تهاجمات و حوادث گوناگون تاريخي ندارد.
دكتر پيروز مجتهدزاده مطلبي از قول پيتر تايلور زير عنوان «ناسيوناليسم نيروي بازسازنده» آورده، مي‌نويسد:
{پيتر تايلور ايران را بهترين نمونة اين نقش‌آفريني ناسيوناليزم معرفي مي‌كند. تلاش ايرانيان براي بازسازي هويت و مليت ايراني خود در دوران خلافت عباسي.... در دوران صفوي و در مقابل خطر چيرگي عثماني، و از اواخر دوران قاجاريه و اوايل دوران پهلوي براي تجديد حيات فرهنگي نمونه دوام نقش‌آفريني اين نيرو در يك ملت است. چنان كه همين نيرو، در پي انقلاب اسلامي ايران، كوشيده است تا رويه‌هاي رنگ باخته جنبة ديني از هويت ايراني را بازسازي كند و غرور استقلال خواهي ملي را تجديد نمايد}(1).
از مطالب فوق روشن است كه هويت و مليت ايراني صرفاً جنبة تدافعي داشته و در برابر خطرات دروني و بيروني كوشيده است تا اين هويت و مليت را حفظ و بازسازي نمايد. اما اين بازسازي و دفاع از هويت ملي چگونه صورت مي‌گيرد، در اين باره نيز دكتر پيروز مجتهدزاده مطلبي از قول «ژوزف مازيني» آورده، مي‌نويسد:
{ژوزف مازيني (Joseph Mazzini) كه به عنوان پدر ايدئولوژي ناسيوناليستي نوين شناخته مي‌شود، تأكيد دارد كه هر ملت برخوردار از مشروعيت تاريخي، در حالي كه سرزميني را كه به گونة طبيعي توسط مرزها مشخص شده است، و «سرنوشت برايش منحصر ساخته است» آبادان مي‌سازد، بايد نخست، نه تنها كاملاً مستقل شود، بلكه بايد منفرد گردد و شخصيت جمعي خود را به نهايت يكپارچگي رساند. تنها در اين شرايط است كه آن ملت آماده، و موظف است به عضويت كامل خانواده ملت‌ها كه بر اصل برابري و متقابل بودن كامل روابط ساخته شده است، درآيد}(2).
اين گروه‌هاي بعثی ـ وهابی مي‌كوشند كه به كودكان و جوانان و مردم عرب بياموزند كه هر جا ميان فردي عجم از يكسو و فردي عرب از سوي ديگر اختلاف و درگيري وجود داشت، بدون هيچ شك و ترديدي بايد از فرد عرب جانبداري كنند. تا بدين وسيله در ذهن و مخيلة هموطنان عزيز عرب تزريق شود كه شما هميشه بايد مردم فارس‌زبان (اعم از بختياري‌ها، لرها، شوشتري‌ها، دزفولي‌ها، بهبهاني‌ها، رامهرمزي‌ها، هنديجاني‌ها، اصفهاني‌ها و غيره) را دشمن خويش بدانيد و در هر صورت در برابر آنها بيايستيد. حتي اگر بدانيد فرد عرب شخصي ظالم و فرد عجم نيز مظلوم است، باز هم بايد طرف عرب را بگيرند. آنها از بازي فوتبال هم نمي‌گذرند و به جوانان خويش مي‌آموزند كه اگر در بازي فوتبال ميان تيم ملي ايران و تيم ملي يكي از كشورهاي عربي، ايرانيان پيروز ميدان شدند، اعتراض و ناراحتي و خشم خود را آشكارا نشان دهند. و اگر تيم كشور عربي بازي را برد، شادي و شعف خويش را علني با راه انداختن كارنوال شادي به نمايش درآورند. يعني به فارس‌زبان‌ها بفهمانند كه اعراب خوزستان با مردم كشورهاي عرب يك ملت را تشكيل مي‌دهند، اما با فارس‌‌ها نه تنها يك ملت را بوجود نمي‌آورند، بلكه مخالف و مقابل آنها قرار دارند. گروه‌هاي بعثی ـ وهابی به بهانة اُفت تحصيلي مي‌خواهند كه كودكان و نونهالان هموطنان عرب از كودكي، تحصيلات خويش را به زبان عربي بياموزند، تا بدين وسيله تنها رابط فرهنگي- ملي باقيمانده ميان اين هموطنان و قوميت مركزي گسسته شود. گروه‌هاي بعثی ـ وهابی از ابتداي پيروزي انقلاب براي جلوگيري از روند تعميق و ژرفا بخشي روابط قوميت‌ها دست به ترورها و جنايات بزرگي زدند، چنانچه در انفجار قطار كيلومتر 40 اهواز- خرمشهر، بسياري از زن‌ها و بچه‌ها و پيرمردها در آن سوخته و جزغاله شدند. آنها دست به دست صدام حسين جنگ خونين 8 ساله را بر مردم ايران تحميل نمودند به اين اميد كه هموطنان عرب با آنان همراهي نمايند اما به جز عده‌اي اندك، بيشتراعراب از آنها پيروي نكردند. ليكن امروز بر اثر فشار فقر و بيكاري، تعداد قابل توجهي از مردم فريب گروه‌هاي مختلف بعثی ـ وهابی(اعم از داخل نظام و خارج نظام) را خورده و در مواضع و عملكرد خويش به گونه‌اي عمل مي‌كنند كه مغاير با مصلحت كلي ايران است. اينكه گفته مي‌شود فريب خورده اند، نه به خاطر اينست كه در بخش قابل توجهي از هموطنان عرب فقر و بيكاري وجود ندارد، بي‌ترديد قسمت بزرگي از اين هموطنان دچار فقر و بيكاري هستند، اما متأسفانه برخي از آنان باور كرده‌اند كه اين امر به خاطر اختلافات قوميتي و ناديده انگاشتن آنها توسط قوميت مركزي و مسئولان كشور است. در حاليكه در كنار گوش آنها و در شهرهايي مثل اهواز، آبادان، خرمشهر، ماهشهر، هنديجان و شوش و همچنين در شهرهاي ديگر استان خوزستان و در استان‌هاي ديگر لشكر فقيران و بيكاران عجم از (لر، بختياري، شوشتري، دزفولي، بهبهاني، يزدي، ترك، اصفهاني، شيرازي، كرد و غيره) بسيار است. و بزرگي آنها به قدري چشمگير است كه اگر فريب نخورده باشند امكان ناديده گرفتن اين واقعيت بزرگ وجود ندارد. و متأسفانه آن دسته كه فريب قوم‌گرايان را خورده‌اند علاوه بر فشار فقر و بيكاري و مشكلات ديگر دچار نوعي خودخواهي و بي‌انصافي شده‌اند وگرنه چگونه ممكن است در مقابل خويش فقر بزرگ همشهريان عجم خويش را ببينند اما آنرا ناديده بيانگارند؟!! حقيقت اينست كه مشكل اساسي همان ناديده گرفتن فقر همشهريان عجم است و همان بي‌انصافي و بي‌عدالتي و خودخواهي است كه قضايا را هرچه سر آنها بيايد مي‌گويند كه بوي دشمني مي‌دهد و مي‌گويند كار مردم عجم است لذا اگر حق و امتيازي باشد فقط براي خود مي‌خواهند. اين گروه‌هاي حزبي نام شهر «اهواز» را كه با «هـ» هَوَز است، با «ح» جيمي به شكل «الاحواز» مي‌نويسند، در حاليكه هيچ مدرك و سندي براي آن ندارند و مدارك تاريخي اثبات مي‌كند كه نام اهواز و خوزستان از نام قوم «هوز» يا «خوز» گرفته شده است كه قديميترين ساكنان این منطقه بوده‌اند و بر اساس مدارك و اسناد معتبر روشن است كه قوم هوز يا خوز، همان لر است كه اكنون به نام بختياري (لر بزرگ) و همچنين لرهاي ديگر (لر كوچك) شناخته مي‌شوند. البته ما قبول داريم كه اعراب از ديرباز در اين منطقه بوده‌اند، اما ديرتر از آنها قوم خوز بوده كه در اين نقطه سكونت داشته است. اين موارد وموردهای ديگر نشانگر اين مهم است كه گروه‌هاي بعثی ـ وهابی مدعي دفاع از حقوق قوميت‌ها، راه خويش را از طريق «ناسيوناليسم جدا كننده» دنبال مي‌كنند. دربارة اين ناسيوناليسم دكتر پيروز مجتهد‌زاده مي‌نويسد: {بهترين نمونه از نقش‌آفريني ناسيوناليسم به عنوان نيروي جدا كننده ملت‌ها از هم و قرار دادن هر يك در واحد سياسي كوچك‌تر، فروپاشي امپراتوري‌هاي بزرگ قرن نوزدهم، همانند امپراتوري‌هاي اتريش، مجارستان، عثماني و روسيه و ايجاد شماري از ملت‌هاي كوچك و نوين بود. در دوران كنوني، بهترين نمونه اين نقش‌آفريني را بايد در فرو پاشيدن اتحاد شوروي پيشين، يوگسلاوي پيشين و چكسلواكي پيشين در سرآغاز دهة 1990 و ايجاد شماري از ملت‌هاي كوچكتر نوين جستجو كرد}(3).
البته امپراتوري‌هاي نامبرده در فوق همگي عمر كوتاهي داشتند، و بر اثر تحميل و سلطه به وجود آمدند. اما ايران كه بيش از 25 قرن تاريخ دارد و در گذشته حوزة آن بسيار بزرگتر از حدود امروزي جغرافياي ايران بود، نمي‌تواند مشمول «ناسيوناليسم نيروي جدا كننده» باشد، زيرا اولاً: اكثر قوميت‌هاي پيراموني بر اثر سلطة قوميت مركزي برآن اقوام بوجود نيامده‌اند، بلكه به عكس آنها بودند كه روزگاري بر ايران سلطه داشتند و در ايران به عنوان مهمانان كشور باقي ماندند.

گرچه بيشتر آنان ايراني الاصل‌هايي بوده كه فقط زبانشان تغيير كرده است. اما در ميان آنان افرادي وجود دارد كه فريب هم زبانان (نه هم قومان) خويش در خارج كشور را خورده و كينه و دشمني آنان را به نام دفاع از قوميت‌هاي پيراموني ايراني بروز مي دهند.
ثانياً: قوميت مركزي ايران چه از جنبة قوميتي- كه قوميت‌هاي پيراموني را داراي نژاد اصيل ايراني خوانده (كه فقط زبانشان تغيير كرده است) و در نتيجه آنان را خويشاوند خويش خوانده‌اند. و چه از جنبة مذهبي كه اكثريت شيعه و سني وحتی مسیحی،یهودی وزرتوشتی را برادر خويش دانسته، دست دوستي و برادري را به سوي همة قوميت‌هاي ايراني جهت يكپارچگي، وحدت و تفرد ملي دراز كرده تا بدين وسيله راه تكامل و پيشرفت و سعادت را كه توسط يكپارچگي بوجود مي‌آيد طي نمايد. بنابراين «ناسيوناليسم نيروي جداكنندة» گروه‌هاي بعثی ـ وهابی بسيار خائنانه و خطرناك است. و بايد همة هموطنان عرب در برابر اين نيروي خطرناك و گمراه كننده ايستاده و با آن مقابله نمايند. و همچنين همة هموطنان عجم نيز بايد هوشيارانه در برابر كجروي و انحراف اين گروه‌هاي بعثی ـ وهابی ايستاده به مبارزة سياسي، فرهنگي، تبليغاتي و انتخاباتي برخيزند.

از بحث فوق مي‌توان نتيجه گرفت كه:
1) گروه‌هاي بعثی ـ وهابی به ظاهر مدافع قوميت‌ها براي كشور خطرناك هستند و بايد با آنها مقابله شود.
3)فراموش نشود برای حفظ وحدت ملت ایران،مفهوم وحدت کفایت نمی کند،باید به مفهوم تفرد(به قول ژوزف مازینی)که مفهومی فراتروامیقتر ازوحدت است دست یابیم،بنابراین تکیه برآموزش زبان قومی(برای همه قومیت ها)ازدوران کودکی،ومواردی ازاین قبیل که نتیجه آن انقطاع ملی ـ فرهنگی ایرانیان از یکدیگر است خطرناک می باشند.
4)ضرورت تفرد ملی از یک سوولزوم توجه جدی به نیاز های قومی ازسوی دیگر تاکید می نماید که روند دیالکتیکی تکامل ملی به مرحله ای برسد که این دوعنصر به صورت توامان ملاحظه گردند.بنابراین دولت،کارشناسان مذهبی(همه مذاهب وادیان ایرانی)وروشن فکران واساتید دانشگاه وفعالان سیاسی لازم است طرحی نو براساس نیازهای ملت ایران راموردتحقیق وبررسی قرار داده وفرصت محدودکنونی رامغتنم به شمار آورند.

خوزستان كه استان ششم ايران است از یک سو ريشه‌اي پيوندي تنگاتنگ با كلمة اهواز و شوش دارد. از سوي ديگر بايد پيوندي را كه ميان كلمة شوش و سوز وجود دارد، در نظر آورد كه خوزستان را «سوزيان» نيز مي‌گفتند. خوزستان به معني قوم خوز= هوز است كه در زبان پهلوي Hujistan و در سرياني Huzaye بوده است(2). نام پيشين خوزستان «سوزيانا» بوده كه مطابق شكل كتيبه‌هاي داريوش، اووجه يا خووج نام داشته است. خوزستان به معني سرزمين خوزي‌ها يا هوزي‌هاست كه شهر اهواز كنوني نيز از آنها، نام گرفته است. «خوز» يا «هوز» نام قوم ساكن در آن منطقه بوده است، پس خوزستان يعني سرزمين قوم خوز.
با نگاهي به تاريخ اين منطقه درمي‌يابيم كه فرهنگ و تمدن عيلام (كه در سال 645 م به وسيلة پادشاه آشور از بين رفت) سال‌ها بر‌ آنجا حكم‌فرما بوده و شهر شوش پايتخت عيلام قديم بوده است، به همين مناسبت عيلام را «سوزيان» يا «شوشان» هم خوانده‌اند(3). اما «اهواز» جمع كلمة «هوز= خوز» است، در آغاز، اين تسميه فقط به يك قبيله ساكن اين ناحيه اطلاق مي‌شد و ايرانيان تحت نام «سوزيان» آن را به عنوان ايالتي براي تعيين ناحيه قديم «عيلام» به كار مي‌بردند(4). در تاريخ اشكانيان عيلام مساوي خوزستان آمده است و در عهد قديم، عيلام به مملكتي كه از ولايت خوزستان، لرستان، پشتكوه، و كوه‌هاي بختياري تشكيل مي‌شد، (كه البته ساكنان آن بيشتر همان مردم غيور بختياري و لر بوده‌اند) اطلاق مي‌شد. شوش و اهواز از شهرهاي مهم اين مملكت بوده است(5). در پاره‌اي از تاريخ‌ها، اهواز را همان خوزستان آورده‌اند. براي نمونه اصطخري مي‌نويسد: «اهواز ناحيه‌اي است بين بصره و فارس، او را خوزستان گويند شكر و انگور و ميوه‌هاي ديگر در آنجا بسيار باشد.... از توابع آن عسكر مكرم و تستر (= شوشتر) است و از قصبه‌هاي خوزستان دورق (دوراق) است كه قباد پسر داراب آنرا ساخته و نيز هنديجان از ديگر قصبه‌هاي خوزستان است»(6).
يكي از مهم‌ترين كتاب‌هاي جغرافيا در قرن چهارم، دربارة حدود خوزستان مي‌نويسد: «حد خوزستان سوي پارس و سپاهان و حدود جبال و واسط بر يك حد مستقيم است چهارسو وليكن حد جنوبي از عبادان تا روستاي واسط مخروط مي‌شود... و كورة اهواز آن را هرمزشهر گويند و ديگر نواحي خوزستان به اهواز بازخوانند(7). و زمين خوزستان به هامون است، بزرگتر رودي در خوزستان رود شوشتر است و ملك شاپور در اين رود سدي كرده است كه آن را شاذروان خوانند شاپور اين شاذروان بفرمود تا آب بالاگيرد و به زمين شهر برآيد. آبهاي خوزستان از اهواز و دورق و شوشتر و هرچه در اين حدود خيزد همه به حصن مهدي جمله شود و از آنجا رودي عظيم گردد و به دريا افتد. و در خوزستان دريا نيست مگر اندك مايه از درياي پارس كه از ماهي رويان تا نزديك سليمانان برابر عبادان باشد»(8). كتاب مسالك و ممالك حدود شهرها و قصبه‌ها و ويژگي‌هاي آنها را آن گونه كه در قرن چهارم بوده، شرح داده و آورده است: «ديگر نواحي خوزستان به اهواز بازخوانند». در واقع ريشة هر دو كلمة خوزستان و اهواز يكي است، آن هم چنان كه پيشتر ياد شد، با شوش و سوز ارتباط دارد. يكي ديگر از كتابهاي معتبر در قرن چهارم (حدود العالم من المشرق الي المغرب) مي‌نويسد: «همه آباداني جهان، پنجاه و يك ناحيت است. پنج ناحيت از وي اندر جنوب است... و چهل و پنج ناحيت اندر سوي شمال است، اندر چهار يك آبادان، و آن ناحيت چين است و تبت و هندوستان و سند و خراسان و ... و خوزستان». سپس ناحيت خوزستان را شرح مي‌دهد: «در خوزستان ناحيتي است، مشرق وي پارس و حدود سپاهان. جنوب وي درياست و بعضي از حد عراق و مغرب وي بعضي از حدود عراق است و سواد بغداد واسط. شمال وي شهرهاي ناحيت جبال است و شهرهاي آن عبارتند از: 1. از مهدي ]در مهدي[، 2. باسيان ]باسبان[، 3. ديرا، 4. اَسك، 5. جُـبَيْ، 6. سوق الاريعا، 7. اهواز، 8. ازم، 9. رامهر، 10. عسكر مكرم، 11. مَسرُقان، 12. رام اورمز، 13. بازار سمبيل، 14. ايذه (تستر= شوشتري)، 15. وندو شاور، 16. شوش، 17. منوف، 18. بصُّـني (بصونه)، 19. طيب، 20. قرقوب(9).
از يادكردهاي تاريخي و جغرافيايي در مي‌يابيم كه در زمان گذشته، نُه آبادي ميان بصره و فارس را اهواز مي‌خواندند و نام قديم اهواز به عنوان يكي از شهرهاي خوزستان، «هرمز دادشير» بوده، كه پس از آن به «سوق الاهواز» و در دورة ناصرالدين شاه قاجار به «ناصري» موسوم شده است.
دربارة تاريخچة اين شهر بايد گفت كه اردشير اول ساساني شهر قديم «تازيانا» را از نو بنا نهاد و آن را «هرمز اردشير» نام گذاشت. در عصر ساسانيان اين شهر علاوه بر نام مذكور به نام‌هاي «رام شهر» و «شهررام» ناميده مي‌شد، در زمان اردشير اين شهر رونق بسزايي داشت و به جاي شوش، پايتخت «سوزيانا» يا خوزستان شد. پس از تصرف اين شهر به دست مسلمانان، عرب آن را اهواز يا سوق الاهواز نام دادند؛ يعني بازار يا سرزمين خوزي‌ها. آنگونه كه گذشت هوزي‌ها يا خوزي‌ها در آغاز نام يك قبيلة جنگجو بود كه در اين ناحيه سكونت داشت. ( درست به همان سان كه اين خصوصيت جنگجويي و دلاوري در لرها و بختياري‌ها وجود دارد، چنانچه سياست، هوشياري و وطن دوستي وجود آنان را مالامال كرده است). در دوران امويان و عباسيان نيز اين شهر اعتبار و رونق زيادي داشت، تا زمان فتنة صاحب الزنج يعني اواخر قرن سوم هـ ق. كه رو به انحطاط گذاشت(10).
داريوش هخامنشي بارها در كتيبه‌هاي خود از خوزستان نام برده است. براي نمونه در كتيبة بيستون آمده است: «پس از اينكه من گئومات مغ را كشتم، آترين نامي پسر «اوپدرم» در خوزستان بر من ياغي شد و به مردم چنين گفت: من پادشاه خوزستانم، پس از آن اهالي خوزستان از من برگشته به طرف آترين رفتند و او در خوزستان شاه شد» و در جاي ديگري آمده است كه دوباره آنجا را بدست آورد(11). بنا به نوشتة هرودوت در زمان داريوش در خوزستان، نفت (قير) استخراج مي‌شد(12) همچنين وقتي كه وي ايالت‌هاي ايران را در زمان هخامنشيان نام مي‌برد، خوزستان به اضافة شوش را ايالت هشتم مي‌داند كه در اوقاتي از سال محل اقامت دربار بوده و به دولت مركزي ماليات مي‌داده است(13). همچنين در زمان داريوش بود كه روابط مستقيم دريايي بين ممالك درياي مغرب با پارس و خوزستان برقرار شد(14). داريوش در بند ششم كتيبة بيستون خوزستان را به عنوان مملكت تابع خود نام مي‌برد(15) و در كتيبة تخت جمشيد (بند 2) باز خوزستان را مملكتي مي‌داند كه به ياري اهورا مزدا از آن وي است(16). در دورة جانشينان اسكندر، خوزستان مدت‌ها مقر آنها بوده و كشمكش‌هايي در آنجا صورت گرفته است(17).
دولت پارت در زمان مهرداد اول (حدود 174- 136 ق.م) ماد و پارس و خوزستان را به تصرف خود درآورد(18). مهرداد اول پس از تسخير ماد بزرگ (عراق عجم) متوجه خوزستان، مملكت همجوار ماد شد. اسم اين مملكت را نويسندگان اين زمان «الي ما ايس» و نام اهالي آن را «الي ميان» نوشته اند. معلوم است كه لفظ اول از عيلام و لفظ دوم از عيلاميان است كه داريوش اول آن را در كتيبه‌هاي بيستون و نقش رستم و تخت جمشيد «خووج» و نويسندگان عهد قديم مانند «ديودور» و ... آن را شهر شوش (= سوز) نوشته‌اند. در نوشته‌هاي ژوستي به روشني ديده مي‌شود كه خوزستان در اين زمان پادشاهي داشته است. زيرا او مي‌نويسد كه مهرداد با پادشاه «الي ميان» جنگ كرد و او را شكست داد و اين مملكت را به دولت خود افزود (كتاب 41 بند 6). اما اين كه اين پادشاه دست نشاندة سلوكي‌ها بوده يا استقلال داشته، در روايت ژوستي صراحتي نيست. چيزي كه محقق است، اين است كه مهرداد پس از غلبه بر خوزستان يك نفر را از دودمان اشكاني، مرسوم به «كامناسكير» در اينجا پادشاه كرده و سكه هاي اين شخص از 81- 82 ق.م به دست آمده است(19). در دورة ساسانيان شاپور اول و شاپور دوم، براي استفاده در توسعة كشاورزي و صنعت، اسراي رومي را به خوزستان كوچانيدند(20). همچنين در اين دوره در زمان يزدگرد مسيحيت تا خوزستان هم كشيده شد، به طوري كه يك بار كشيشي به نام «هاشو» در شهر هرمز اردشير‌(اهواز) خوزستان آتشكده‌اي را كه در مجاورت كليسا بود مفهوم كرد و باز ترسايي ديگر به آتشكده‌اي رفت و آتش آنجا را خاموش كرد و آنجا را عبادتگاه ترسايان نمود و به عبادت ايستاد كه باعث خشم يزدگرد نسبت به ترسايان شد(21). در دورة صفاريان، كار يعقوب ليث به آنجا رسيد كه پارس و كرمان و خوزستان و خراسان و بهري از عراق را بگرفت(22). آنچه كه از شواهد تاريخي بر مي‌آيد، قسمت عمدة جنگ‌هاي اسكندر مقدوني و همچنين اعراب در سرزمين خوزستان رخ داده و بزرگترين لطمه به عمران اين منطقه وارد شده است. تاخت و تازهاي مكرر و اردوكشي‌هاي متعدد موجب خرابي سدها، باير ماندن اراضي و متواري شدن سكنه آن گرديده است و بر اثر آن سرزميني كه هندوستان ايران محسوب مي‌شد به دشت خشك و شوره‌زاري تبديل شده است(23).

1- گروهي ايزدورخاراكسي، جغرافيانويس معروف يونان را (قرن اول ميلادي) از خاركس (محلي در خوزستان) مي‌دانند(24).
2- ابن مقفع (متولد 106ه.) نيز از مردم خوزستان بود(25).
3- ابو يعقوب بن عيسي الناقل ملقب به الناعس از مترجمان ايراني در قرن سوم نيز از مردم خوزستان بود كه به ترجمه كتاب‌هاي طب اشتغال داشت(26).
4- خاندان نوبخت: نخستين فرد اين خاندان كه در تاريخ تمدن اسلامي مقامي بزرگ دارد و ديگران، از مردم اهواز بودند. نوبخت خود را از نژاد گيو پسر گودرز مي‌دانست، وي در علم نجوم و احكام آن استاد بود، و نيز تا وقتي كه به خدمت منصور درآمد، بر آيين زرتشتي بود و پس از آن به اسلام گراييد...(27).
5- علي اهوازي: علي‌بن مهزيار اهوازي دورقي شيعي مكني به ابوالحسن، وي فقيه و مفسر بوده، درسال 229 هـ ق درقيد حيات بوده است. از كتاب‌هاي او مي‌توان الانبياء، الزهد، المكاسب و الملاحم را نام برد(28).
{اين بزرگان همه از لر و بختياري بوده‌اند، در حاليكه امروز مردم بختياري و لر به اهواز كه از نام آنها گرفته شده توجه چنداني ندارند. بختياري‌ها (لر بزرگ) و لرهاي ديگر بايد در همة امور سياسي، اقتصادي، فرهنگي و انتخابات به فكر اهواز و خوزستان كه از نام آنها يعني هوزي يا خوزي گرفته شده است باشند، و شهرهاي حاشيه‌اي را بر مركز ديرينه و باستاني خويش ترجيح ندهند. لذا بايد در انتخابات از شهرهاي ديگر به اهواز آمده و در كنار هموطنان عزيز عرب (كه آنها نيز از ديرباز در اين منطقه بوده‌اند)، سرنوشت اين شهر باستاني لرها و بختياري‌ها را تعيين كنند}.

اگر اخبار و تحليل‌هاي سال 84 دربارة وقايع ترورها و انفجارات خوزستان بويژه اهواز را ملاحظه كنيم بيشتر از دو جهت اين پديده را مورد بحث قرار داده‌اند. جهت اول نقش كشورهايي چون انگلستان در ترورها و انفجارات رخ داده و دوم دامنة آسيب‌ها و زيان‌هاي جاني و مالي. اما به جز اندكي، اكثريت اخبارها و تحليل‌ها از جريان داخلي كه مظلومانه جوانان عرب ايراني را به دام تروريسم افكند، تا آنجا كه علاوه بر باد دادن جان ده‌ها نفر و معلوليت عده زيادي از مردم، و همچنين بر باد رفتن اموال خصوصي و امكانات بيت المال، زندگي خويش را در عنفوان جواني از دست دادند و خانه و كاشانه و بستگان خويش را به رنگ سياه ماتم نشاندند، سخنی به میان نیامده است. البته برخي از تحليل‌ها تلاش كردند كه سياست‌هاي دولت را عامل اصلي بوجود آمدن جريان «تروريسم» بدانند. اين امر تا اندازه‌اي پذيرفته است. اگر دولت برخي از مشكلات اقتصادي و خواسته‌هاي منطقه‌اي را توجه مي نمود، امروز آن هموطنان عرب در كنار هموطنان عجم خويش زندگي عادي و شايد شيريني بوجود مي‌آوردند. اما به نظر اين نويسندگان، پيدايش تروريسم بيش از هر چيز به فعاليت نخبگان و گروه‌هاي فرهنگي و حزبي‌اي باز مي‌گردد كه با كوشش خويش باورهايي سرشار از دروغ و سوءظن را در بخش‌هايي از مردم ايجاد نمودند. اين باورهاي سرشار از دروغ و سوءظن- كه به ظاهر براي دفاع از حقوق قوميت عرب به خورد مردم داده شده - در عده اي از جوانان به اوج رسيده و تأثيرات شگرفي بوجود آورد، و آنها را به انجام اعمال تروريستي ترغيب نمود. شرايط خاص بين المللي از قبيل حضور انگلستان در عراق همراه با وعده‌ها و تطميع‌هاي شيطاني‌اش، و چهره شدن تروريست‌هايي چون «بن‌لادن» انعكاس این باورهاي دروغ و همچنین سوءظن را در ذهن جوانان مورد بحث چند برابر كرده، از آنها ابزاري كارآمد براي اهداف تروريستي ساخته است. بنابراين ابتدا در ذيل با توجه به محوري بودن باورهاي دروغ و سوءظن كوشش مي‌شود كه به چهار مورد از اقدامات سوءظن آفرين اشاره شود، سپس به ابعاد رواني و اجتماعي آن خواهيم پرداخت.

نخستين مورد به ماه ها پيش از انتخابات دومين دورة شوراي شهر باز مي گردد. يكي از نويسندگان نشریات محلی، مقالاتي در هفته نامة اهواز نگاشت كه بر لزوم مشاركت و همراهي روشنفكران عجم و عرب در حمايت از حقوق قومي در چارچوبة ملي تأكيد داشت.
اما فردي با نام خانم ميعاد سعيدي كه تا به امروز (يعني حدود 5 سال است که) آنرا نيافته ايم و احتمالاً نامی مستعار باشد، در پاسخ آن نویسنده در همان نشريه به شمارة 84 شنبه ششم مرداد 1380 نوشت:
{آيا قوم عرب مگر قبل از توصيه و پيشنهاد جنابعالي نسبت به همكاري و به كارگيري روشنفكران عجم اقدام نكردند؟ چه نتيجه‌اي حاصل نمودند؟ و ديگر بعد از اين به كارگيري چه عذري باقي مي‌ماند كه آزموده‌ها را آزمودني ديگر قرار دهند چرا كه خيلي از روشنفكران به زعم شما حقوق قومي را فقط در عالم رويا و حالت تئوريك قبول دارند و نه در عينيت و واقعيت}. اين پاسخ در شرايطي كار شد كه دولت خاتمي امكانات فراواني در اختيار فعالان قومي، از قبيل امکان تشکیل حزب و انتصاب شخصيت‌هاي مدافع مطالبات قومي به پست‌هاي مهم، و اجازة تبليغ و انتشار عقايد از طريق نشريات قومي و مانند آن صورت گرفته بود. حتي امكان چاپ و درج اين مطلب كه عرب‌ها ديگر نمي‌توانند به عجم‌ها در فعاليت خويش اعتماد كنند (مانند مطلب فوق) براي آنها وجود داشت. آنان اينقدر به حمايت‌هاي (به قول خودشان) دولت عجم اميدوار بودند كه چند ماه بعد به راحتي در انتخابات شوراي شهرهاي مختلط و عرب نشين استان خوزستان ليست دادند و كاملاً به موفقيت نايل شدند. حتي كاملاً در شهر اهواز قدرت شورا و شهرداري را به دست گرفتند. آنها پس از چاپ اين مطلب و مطالب مشابه در نشريات گوناگون، از حمايت و پشتيباني جبهة مشاركت، حزب كارگزاران سازندگي و غيره كه اكثر آنها را فعالان سياسي و روشنفكران عجم تشكيل مي‌داد، برخوردار شدند. با اين حال همچنان بر آن عقيده كه روشنفكران و فعالان عجم فقط در رويا و ذهنيت تئوريك حقوق قومي را قبول دارند پاي فشرده و پيوسته به اقدامات خويش در راستاي افزايش سوءظن مبادرت نمودند.
اقداماتي كه در روزنامة همسايه‌ها تداوم داشت. و البته بخاطر همين افزايش سوءظن و بدبيني و حق دادن به سوءظن مردم نسبت به دولت و قوميت مركزي تعطيل شد. اما واقعاً چه هنگام پيش از پيدايش دولت خاتمي اجازة فعاليت براي دفاع از مطالبات قوميت‌ها صادر شد و چه زماني در چارچوبة نظام حكومتي كشور روشنفكراني در قوميت مركزي پيدا شدند كه خواهان توجه به مطالبات قوميت‌هاي پيراموني شدند؟ بي‌ترديد منظور نويسنده‌اي كه مورد خطاب خانم ميعاد سعيدي بود، روشنفكران و فعالان سياسي ماركسيست نبود كه مسلحانه عليه دولت جمهوري اسلامي مبارزه مي‌كردند. زيرا نويسندة مورد خطاب فردي از موافقان نظام به شمار مي‌آيد. وانگهي در انتخابات شوراها و سپس در انتخابات مجلس هفتم ثابت شد كه منظور از روشنفكران و فعالان عجم همين افراد و گروه‌هايي بودند كه در چارچوبة جمهوري اسلامي امكان فعاليت گروه ها و جريانات قومي را فراهم كردند، با اين حال اينچنين ناجوانمردانه و بسیار زشت فاصله گرفتن از روشنفكران و فعالان عجم مورد توصيه قرار گرفت، و به آن نيز عمل شد. زيرا قوم عرب قبلاً روشنفكران و فعالان عجم را آزموده و معلوم شده است كه آنها نمي‌خواهند مطالبات و حقوق قوميت‌هاي پيراموني را برآورده سازند و به مردم عرب وعده‌هاي دروغ داده‌اند!!؟ و آنها را فريب مي‌دهند!!؟ و هيچ كاري براي آنها نمي‌كنند!!؟ بنابراين فقط فعالان عرب هستند كه مي‌توانند اين مطالبات را كسب كنند و البته آنها هستند كه راست مي‌گويند!!؟ در واقع هدف اصلي اين دسته از مطالب چيزي نيست جز اينكه بگويند به عجم‌ها اعتماد نكنيد زيرا آنها دشمن شما هستند. و هرگز خواهان سعادت و خوشبختي شما نيستند اما آنچه جای حیرت است اینکه چگونه هموطنان عرب با همة فرهنگ و شعورشان اين همه دروغ و فريب را از سوي حاميان دروغگوي خويش باور کرده و برخی نیز همچنان باور می کنند؟!

مورد دوم به نامة حجت الاسلام سيد محمد ابطحي باز مي‌گردد. همه اطلاع دارند كه توزيع اين نامه در ميان هموطنان عرب باعث تحريك و شورش عدة قابل توجهي از آنان شد. در نامة مزبور آمده است كه سيد محمد علي ابطحي به عنوان مشاور رئيس جمهور سابق به نهادها و ارگانهايي دستور داده كه جهت تغيير بافت جمعيت و جابجايي اعراب اهواز به مناطق ديگر اقداماتي انجام دهند. اين دستور در سال 77 صادر شده بود. اما عجيب اينست كه چگونه پس از 7 سال (و اكنون 8 سال) هيچ گونه اقدامي صورت نگرفته بود، با اين حال بسياري از مردم آنرا باور كردند. اين امر نشان مي‌دهد كه در سالهايي كه قوم‌گرايان سررشتة بسياري از امور را در دست داشتند تا آنجا که توانستند به تبليغ سوءظن نسبت به قوميت مركزي ايران يا به قول آنها «عجم‌ها» دامن زدند. در واقع هدف از انتشار اين نامة جعلي نیز افزودن هرچه بيشتر به میزان سوءظن جامعه بود. به عبارت ديگر از یکسو عامل پذيرش نامه سوءظن بود و از سوی دیگر هدف اصلي آن نيز افزايش سوءظن و بدگماني بود. اين افزايش سوءظن و بدگماني پي‌آمدهاي بدي داشت و منجر به درگيري و شورش و پس از اندكي تأمل و تحمل از سوی مسئولان، موجب سركوب اين شورش توسط دولت شد. و بديهي است كه در اين ميان عده‌اي نیز كشته و زخمي شدند. زيرا خشم و برخورد خشن از ناحية شورشيان به گونه‌اي بود كه نيروي انتظامي چاره‌اي جز سركوب اين شورش نداشت. خشونت به گونه‌اي بود كه ساعت به ساعت و روز به روز افزايش مي‌يافت. در برخي مناطق اهواز شورشي‌ها به پاسگاه‌ها حمله كردند و مرتب توسط سنگ و شیشه و غیره اين پاسگاه‌ها را هدف قرار مي‌دادند. برخي نيز به سوي پاسگاه‌ها تيراندازي مي‌كردند. با اين حال دستور فرماندهان نيروي انتظامي خودداري و صبر بود. تا اينكه شورش به اوج خود رسيد و چاره اي جز جلوگيري از آن نبود. اين وضعيت، پس از سركوب باعث افزايش سوءظن شد و البته روزنامة همسايه‌ها با سرمقاله‌هاي خويش بر اين سوءظن مي‌افزود. و محافل خصوصي در جلسات خویش بيداد مي‌كردند.

مورد سوم نيز كه از اوايل يا اواسط سال 83 شروع شده بود و تا پايان فصل نخست سال 84 ادامه داشت، ماجراي «شبكة سيدها» بود. اين ماجرا بدين شكل بود كه جرياني به نام سيدها با پرداخت بهره و سودهاي كلان به مبالغي كه به عنوان سرماية مضاربه اي در اختيار آنها قرار مي‌گرفت، توانستند از يكسو سرماية بسيار بزرگي بالغ بر ميلياردها تومان جمع‌آوري كنند و از سوي ديگر وضع زندگي بسياري از افراد كه اندك سرماية آنها تبديل به سودهاي كلان شده بود تغيير اساسي نمايد و بدين وسيله سطح اميد به زندگي را در آنان بالا ببرد. اين امر باعث هجوم بسياري از مردم از عرب و عجم براي سپردن سرماية خويش به سيدها شد. سيدها كه خود عرب بودند بيشترين مشتريان خويش را نيز در ميان عرب‌ها داشتند. آنها پس از 10 يا 15 روز و گاه 20 روز تمامي سرمايه به اضافة سود آن كه تقریباً به یک برابر و نیم یا دو برابر مي‌رسيد را به صاحب سرمايه باز مي‌گرداندند. چنين امري نشان از تحرك سياسي خاصي داشت. زيرا از منظر اقتصادي در فرصتي به اين كمي امكان كسب سودي بيش از ده تا بيست درصد وجود نداشت، لذا بازگرداندن پول همراه با پنجاه الی صددرصد سود بسيار حيرت‌انگيز مي‌نمود. بنابراين روشن بود كه هدف اقتصادي از اين فعاليت در ميان نبوده است. آنها قصد داشتند با بزرگ شدن ابعاد قضيه و به وحشت افتادن بانک‌ها و بازار سرماية خصوصي و مانند آن، و با نگران شدن مسئولين، شبكة سيدها جمع‌آوري و معدوم شود. يعني در واقع به گونه‌اي عمل كردند كه شك برانگيز بود و مي‌توانست زمينه‌ساز حوادث خطرناك باشد. به عبارت ديگر اگر به ناگهاني ميلياردها تومان پول مردم را بر مي‌داشتند و مي‌گريختند، مي‌توانست آثار خطرناكي در پي داشته باشد، لذا دولت و بخش قضايي پس از شورش مربوط به نامة ابطحي، نگران از شورش ديگر دست به كار مقابله و دستگيري شبكة موسوم به «سيدها» شد.
البته گرچه دستگاه قضايي با اين كار مانع آن حادثة بزرگ شد. اما بسيار دير عمل نمود. زيرا اگر زودتر عمل مي‌كرد و جلوي اين شيطنت را مي‌گرفت، اكنون اين باور به وجود نمی آمد كه مردم منطقه خصوصاً عرب‌ها بگويند زمين‌هاي ما را گرفتند، جوانان ما تا حدود بيست درصد جمعيت (يعني بيش از نيمي از جوانان) بيكار هستند، حالا كه داشتيم به نون و نوايي مي‌رسيديم و زندگي‌مان با شبكه سيدها بهتر مي‌شد، دولت عجم دست به كار شده جلوي نون خوردن ما را گرفته است. اين هدفي بود كه جريان قوم‌گرا با راه انداختن شبكة سيدها و با فریب دادن این سیدها دنبال مي‌كرد، و گرچه دولت و دستگاه قضايي با دستگيري آنان توانست از اينكه ميلياردها تومان سرماية مردم به هدر برود، جلوگيري كند، اما چون نتوانست فوراً در حل مشكل بيكاري و درآمد مردم چارة اساسي نمايد، و جایگزین مناسبی برای درآمد ناشی از سرمایه گذاری در شبکة سیدها پیدا کند، اين حسرت به دل مردم باقي ماند كه از زندگي مرفه محروم شده‌اند. و از منظر آنان محروميت بوجود آمده توسط دولت و قوة قضاييه صورت تحقق یافت. البته بازنگرداندن كامل سرماية مردم نيز مضاف بر علت شد. و سوءظن ها و بدگمانی ها را چند برابر کرد.

مورد چهارم نيز كه توسط قوم‌گرايان انجام شد و گامي ديگر در راستاي افزايش سوءظن و بدگماني به شمار آمد، پخش CD فيلم مستند «خطابه اي بر خاكزدگان» است. در فيلم مزبور به حاشية شهر اهواز پرداخته شده و زندگي مردم فقير و حاشيه‌نشين عرب را به نمايش درآورد. در آنجا مصاحبه‌كنندگان از مصاحبه شوندگان به زبان عربي مي‌پرسيدند كه چرا اينقدر بدبخت و بيچاره هستيد؟ مصاحبه شوندگان با آموزش قبلي پاسخ مي‌دادند كه اين بدبختي‌ها به خاطر «عرب» بودن ما است!!!؟ اگر عرب نبوديم اين همه بدبختي و بيچارگي را تحمل نمي‌كرديم. و تمام فيلم در راستاي اثبات اين موضوع دور مي‌زد كه بدبختي اين مردم علت قومي و نژادي دارد. البته در ابتداي فيلم در مصاحبه با يك فرد بختياري فقير كه در آشغال‌ها به دنبال روزي خود مي‌گشت با عنوان «مسجد سليماني» مصاحبه كرد و بدبختي‌هاي وي را نيز كه در كنار چند فرد عرب در پي آشغال بودند به مدت 2 الي 3 دقيقه به تصوير كشيد. منظور كارگردان فيلم از «مسجدسليماني» اين بود كه فرد مزبور بومي منطقه نيست اما عرب‌هاي حاشيه نشين- كه البته بسياري از آنها ساكن «بوستان»، «سوسنگرد»، «هويزه»، «خرمشهر»، «شادگان» و غيره بودند- بومي شهر اهواز به شمار مي‌آيند. بنابراين قصد داشتند كه القاء كنند بوميان و ساكنان اصلي اهواز (يعني عرب‌ها) مردم فقير و بيچاره‌اي هستند. به عبارت روشنتر هرچه خير و خوشي در اهواز وجود دارد مخصوص «عجم‌» ها است و به طور اتفاقي يك فرد بيچارة «مسجد سليماني» پيدا مي‌شود كه مجبور به گشتن در آشغال‌ها مي‌شود. و هرچه شر و بدبختي است به «عرب‌ها» تعلق دارد. فيلم مستند مزبور كه حدود 20 دقيقه بود هدف ديگري نيز دنبال مي‌كرد و آن ناديده انگاشتن حاشيه نشينان عجم از لر، بختياري، دزفولي، شوشتري، بهبهاني وترك و غيره است كه بخش بزرگي از حاشيه نشينان اهواز را شامل مي‌شوند. و هدف ديگر اين بود كه ثروتمندان و متمولان عرب و همچنين طبقة دارای زندگي متوسط آنها را كه در مجموع جمعيت بزرگي را تشكيل مي‌دهند ناديده بيانگارند. چرا كه اگر فقر و بيچارگي حاشيه نشينان عجم و همچنين ثروت متمولان عرب در کنار ثروت متمولان عجم يا زندگي متوسط برخي از عرب‌ها را در كنار زندگي متوسط برخي از عجم‌ها به نمايش در مي‌آوردند معلوم مي‌شد كه مشكل اصلي وجود اختلافات طبقاتي و پديده‌اي به نام «مركز- حاشيه» يا «مركز- پيرامون» است. و ربطي به دعوا و اختلافات قوميتي ندارد. اما با كمال تأسف كارگردانان فيلم مستند خطابه اي بر خاكزدگان هدفي جز دامن زدن به اختلافات قوميتي از طريق القاء دروغ، آگرانديسمان، سانسور و آسمان، ريسمان بافتن ندارد. تا با افزايش سوءظن به اهداف خويش برسند. یعنی از يكسو سرماية اجتماعي قوميت مركزي را در نزد هموطنان عرب از بين ببرند. و از سوي ديگر با رشد بدگماني و سوءظن خصوصاً جوانان خويش را آماده عمليات نظامي و تروريستي كنند.

قوميت‌هاي پيراموني براي ماندن در كنار قوميت اصلي و مركزي نياز به احساس تعلق و همچنين «اعتماد» دارند. پديدة اعتماد در مباحث جامعه‌شناسي محور «سرماية اجتماعي» به شمار مي‌آيد. به عبارت ديگر مردم نسبت به فرد يا گروه يا جامعه‌اي اگر اعتماد داشته باشند، خواهند كوشيد تا هرگونه امكانات خويش از قبيل جان، مال و همكاري‌هاي ديگر را در راستاي سياست‌هاي آن فرد يا گروه يا جامعه در طبق اخلاص گذاشته از بذل هيچ امکانی فروگذار نكنند. چنانچه در جنگ تحميلي اعراب مسلمان هموطن در كنار هموطنان عجم خويش و در برابر همزبانان عراقي به مبارزه و دفاع از ميهن پرداختند. و جان و مال و هستي خويش را در اين راه فدا كردند. اما امروز شرايط به گونة ديگري است، و حال و هوای دیگری دارد. البته نمي‌توان ترديد نمود كه بي تدبيري و ضعف كار مسئولان امر در وضعيت عدم اعتماد و فرسايش سرماية اجتماعي بسيار مؤثر است. ولي مهمتر از همه، اقدامات نخبگان و گروه‌هاي حزبي قومي است. زيرا پروژه یا پروسة عدم اعتماد و فرسايش سرماية اجتماعي انواع و مراحلي دارد. يك نوع از آن صرفاً فقدان اعتماد است. يعني جامعه نسبت به آن فرد، يا جامعه اعتماد ندارد. لذا در اهداف خويش از آنها انتظاري نداشته و به طور متقابل هيچگونه كمكي نيز به آنها نمي نمايد. اما نوع بدتر و خطرناك‌تر همانا فقدان اعتماد همراه با بدگماني و سوءظن است. يعني قوميت پيراموني نه اينكه اعتماد سابق را ندارد، بلكه تصور نمايد قوميت مركزي با آنها خصومت و دشمني نیز دارد، یعنی از هر راهي مي‌كوشد كه مانع خوشبختي و سعادت اين قوم شود. اما نكتة مهمتر كشف استراتژي جريانات قوم‌گرا مي‌باشد. اگر جرياني صرفاً بر عدم اعتماد تكيه كند، مي‌توان نتيجه گرفت هدف نهايي آنها حداكثر ايجاد فدراليسم و خودمختاري است. اما اگر مبناي مبارزه آنها ايجاد سوءظن و بدگماني باشد روشن است كه هدف نهايي «تجزية» كشور است. زيرا دو گروه دشمن در كنار يكديگر نمي‌توانند زندگي كنند و بي‌ترديد بايد جدا باشند. البته براي همه روشن است كه در ايران خصوصاً در منطقة حساس و استراتژيك خوزستان امكان اجراي فدراليسم و خودمختاري وجود ندارد. اما نكته اينجاست كه بسیاری گروه‌هاي قوم‌گرا با انتشار سوءظن و بدگماني- كه اين كار را در محافل خصوصي بيشتر انجام مي‌دهند- در پي فدراليسم و خودمختاري نيستند، و هدفي جز تجزيه طلبي ندارند. بنابراین واقعیت امر اینست که با از بین بردن سرمایه اجتماعی قومیت مرکزی و ایجاد دشمنی، گرچه ممکن است در مراحلی رفتار مسالمت آمیز و همسویی نشان دهند، اما هدف نهایی آنها تجزیه طلبی است.

در اينجا به بحث اصلي خويش، يعني كشف علت اصلي پديدة «تروريسم» در خوزستان مي‌رسيم. به عبارتي علل ديگر از جمله فعاليت انگلستان و عوامل داخلی كشورهای خارجي و همچنين تطميع و فریب و استفاده از پديده‌هاي ديگر همگي جنبة فرعي و زمينه‌ساز دارند اما علت اساسی و اصلي در تحولات دگرگونه ساز و شگرف همانا پدیده های رواني است كه بر اثر عامل روانی «سوءظن» شكل گرفته و موجب پديدار شدن موجودي به نام «تروريست خوزستاني» شده است. در اين باره توجه خوانندگان را به اظهارات «بهمن كشاورز» وكيل معروف، در زمينة «روانشناسي جرايم كيفري» و نقش «سوءظن» در پيدايش اين جرايم جلب مي‌نماييم. اما پيش از آن لازم به توضيح است كه جرايم كيفري در سه بخش: 1) جرايم عليه جان‌ها و نواميس 2) جرايم عليه اموال و مالكيت و 3) جرايم عليه امنيت طبقه‌بندي شده‌اند كه عمليات تروريستي عمدتاً هر سه نوع جرم را در بر مي‌گيرند. زيرا بر اثر اعمال تروریستی جان عده اي گرفته شده يا زخمي و معلول مي‌شوند و بر اثر انفجارات اموال و املاك خصوصي و دولتي از بين مي‌رود. و بالاخره اينكه اين اقدامات جرايمي عليه امنيت اجتماعي و امنيت ملي به شمار مي‌آيند. اين بحث تحت عنوان «بي‌اعتمادي و جرم» در شماره ششم شهريور 1371 در مجله «جامعة سالم» درج شده است. وي در اين باره مي‌نويسد: {جرم را هر فعل يا ترك فعلي كه براي آن در قانون مجازاتي مقرر شده باشد تعريف مي‌كنيم. عدم اعتماد يا سوءظن حالتي ذهني است كه بدگماني‌هاي خفيف و متداول تا حالات مَرَضي و شديد اين پديده را در برمي‌گيرد. در اينجا برآنيم كه رابطه‌ي اين دو پديده را- در حدي كه در خور مقال باشد- بررسي كنيم... اصل را بايد بر خوبي، شرافت، نيكخواهي و نيك انديشي همة انسان‌ها قرار داد. بنابراين هر رفتاري كه اين اصل را- جز در موارد استثنايي- مخدوش كند، بايد «رفتار ضد اجتماعي» تلقي شود. به عبارت ديگر اگر به مفهوم وسيع جرم يعني هر رفتار ضداجتماعي اعم از اين كه براي آن قانوناً مجازاتي تعيين شده يا نشده باشد توجه كنيم، نفس «عدم اعتماد» و «بدگماني» را بايد جُرم بدانيم. اما اگر معني اخص جُرم- به شرحي كه در آغاز مقاله گفتيم- مدنظر باشد «عدم اعتماد» را بايد برحسب مورد- «عامل»، «علت»، «شرط» يا «انگيزه» تحقق جُرم تلقي كنيم.... هرگاه بدگماني از حد يك كج خُلقي ساده فراتر رود و به صورت يك عامل مسلط بر ذهن و فكر درآيد كه فرد از مقابله از آن و دفع آثارش عاجز باشد بايد آن را يك واكنش «مَرَضي» يا بيمارگونه دانست. اين حالت مرضي ممكن است به صورت «واكنش‌هاي عصبي» يا «نوروز» باشد. و يا به حد «واكنش‌هاي رواني» يا پسيكوز برسد. اولاً: واكنش‌هاي عصبي كه فرويد آنها را زاييده جدال بين بخش‌هاي سازنده شخصيت، (نهاد، خود و فراخود) مي‌داند شخصيت فرد مبتلا به از بين نمي‌رود و تماس او با عالم خارج قطع نمي‌شود و خود به وجود حالت غير عادي در خويش آگاه است. لكن قادر به كنترل اين حالت مرضي نيست. «بدگماني مرضي» را در برخي از واكنش‌هاي ترس (فوبي) مي‌توان ديد. در اين موارد تأثير بدگماني در ارتكاب جرم تقريباً در حدي است كه در مورد «بدگماني غيرمرضي» گفته شد. ثانياً: در واكنش‌هاي رواني (يا جنون) چنان كه از اسمش پيداست اختلال كامل سازمان شخصيت و جدايي كامل از واقعيت بروز مي‌كند. بيمار دچار ترس و اضطراب بسيار شديدي مي‌شود كه باعث بروز افكار و تصورات واهي در خصوص گزند و آسيب از ناحية ديگران مي‌گردد و بيمار را وادار مي‌كند كه در مقابل اين حملات خيالي به دفاع برخيزد.... «بدگماني» و «عدم اعتماد» از علامات مشخص برخي از انواع جنون است.... توهمات بيمار كه هميشه با خطاهاي سمعي و بصري همراه است باعث مي‌شود كه رفتار بيمار در اطراف اين توهمات و خطاها متمركز شده و در نتيجه قضاوت وي مختل مي‌گردد و به اعمال پيش‌بيني نشده و نامعلوم و حتي خطرناك دست بزند. بيماري‌اي كه «بدگماني« و «عدم اعتماد» نشانة اصلي و برجستة آن است واكنش «پارانويا» است. بيمار مبتلا به پارانويا «اوهام مرضي» دارد اما شخصيت او زايل نشده است. اين بيماران جرم و جنايات وحشتناكي مرتكب مي‌شوند.... بيمار شنيده ها و ديده‌هاي خود و از جمله اعمال ديگران را به شكلي هذيان‌آميز تعبير مي‌كنند.... و تأسف‌بار است، كه بسياري از بيماران مبتلا به «پارانويا» از بيماري خود آگاه نيستند و اطرافيان آنها هم حركات و رفتار غيرعادي ايشان را صرفاً ناشي از كج خلقي و بدخويي مي‌پندارند و لاجرم كسي در صدد درمان آنها بر نمي‌آيد}. از مطالب فوق روشن است كه برخي از افراد از لحاظ رواني استعداد فراواني براي تحت تأثير سوءظن و بدگماني‌های خطرناک قرار گرفتن دارند، لذا وقتي يك جامعه يا قوميتي بر اثر تبليغات فراوان از جانب گروه‌هاي قومي دچار بدگماني و سوءظن شوند، در اين صورت افرادي كه استعداد بيشتري براي تحت تأثير قرار گرفتن دارند، روان آنها از سوءظن و بدگماني آسيب ديده و از آنها موجوداتي بوجود مي‌آورد كه تعابير وهم‌انگيز از قضايا دارند و تحليل‌هاي خطرناك و غيرواقعي از اختلافات و شكاف‌هاي قوميتي ارائه مي‌دهند. و پس از آن، در صورتيكه به دام خائنان داخلي و عوامل خارجي بيافتند (و گاه يا به صورت خود به خود) دست به جنايات بزرگي مي‌زنند كه ثمرة آن براي همه تأسف‌ برانگيز است. و البته هیچ دولتی هم در چنين شرايطي به خود اجازه نمي‌دهد كه در برابر اين جنايات امتياز دهد. در واقع نه تنها از اين جنايات امتيازي نصيب قوميت‌هاي پيراموني نمي‌شود، بلكه ضرر و زيان هم مي‌كنند. بنابراين از يكسو از دست دادن جواناني كه تحت تأثير سوءظن‌ها تروريست شده‌اند نصيب قوم مي‌گردد، و از سوي ديگر هيچگونه امتيازي به قوم تعلق نگرفته و ضررهاي قابل توجهي نيز مي‌بينند. چنانكه دولت احمدي‌نژاد كه با رفتن خويش به استانها پروژه‌ها و طرح‌هايي را براي كمك به مردم منطقه ارائه مي‌داد، و قرار بود كه در زمستان سال گذشته كابينة دولت را به خوزستان بياورد، پس از بمب‌گذاري‌ها و جنايات متعدد- كه در آن هموطنان عرب و عجم از بين رفتند- از رفتن به خوزستان امتناع نمود. در حاليكه وي گاه به گاه به علل مختلفي به خوزستان مي‌آيد، و در آخرين بار در گفتگو با سيماي خوزستان وعده داد كه در چند ماه آينده (حدود زمستان سال جاري) كابينه را به خوزستان بياورد. به عبارت ديگر دولت در انتظار تصميم مردم خوزستان در انتخابات شوراها است، تا نحوة كمك و پشتيباني خود را نسبت به مردم خوزستان اعمال نمايد. و بي‌ترديد رأي مردم به قوم‌گرايان نمي‌تواند براي آنها جز زيان بيشتر فراهم كند. پس این مردم نباید تحت تأثير احساسات قرار گیرند و لازم است که بیش از گذشته با فكر و عقل خويش بيانديشند، و دل را از كينه و دشمني و توهم خالي كنند و راهي را بروند كه نتيجة آن براي همگان خير و بركت باشد. به امید آنروز وبه امید موضع گیری صریح هموطنان عرب در برابر قوم گرایان در انتخابات و نشان دادن این معنا که به ایران و اسلام بیش از هرچیز دیگر تعلق دارند. و اجازه نخواهند داد که دیگر بازیچه و ملعبه دست کسانی قرار گیرند که خود در رفاه و تنعم به سر برده اما جوانان مردم را فریب داده و آنها را به دام خشونت و تروریسم می کشانند.

[پیوند این پست] نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 16:43  توسط س.الف.احمدپور   

نقد نقد آقاي بادامچيان بر خاطرات آيت الله العظمي منتظري

(دفتر اول)‏

اشاره:
‏انتشار خاطرات آيت الله منتظري در سال 1378 بر روي شبكه اينترنت‏ ‏واكنش هاي بسياري را درپي داشت . در ميان واكنش هاي منفي ، نقدهاي‏ ‏بسياري از سوي افراد همسو با روش هاي تقريبا يكسان مشاهده شد.
‏ ‏نقادان در يك قانون نانوشته مطالب مندرج در خاطرات را عمدتا عاري از‏ ‏حقيقت و مملو از توهين و برخي نهادهاي امنيتي و قضايي ناشر اسرار نظام‏ ‏قلمداد كردند. اهميت اين كتاب از آن جهت است كه آيت الله منتظري طي‏ ‏ساليان متمادي از دهه چهل تاكنون به عنوان يكي از شخصيت هاي مهم در‏ ‏مبارزه ، پيروزي و تثبيت انقلاب مطرح بوده و بدين جهت خاطرات و گفته هاي‏ ‏ايشان مورد دقت چه از سوي كاربران داخلي و چه خارجي قرار گرفته است .‏ ‏وجود نقدهاي بسيار بر مطالب آن - كه در نوع خود بي نظير است - نشان از آن‏ ‏دارد كه حتي اين كتاب نزد مخالفان آيت الله منتظري داراي اهميت است . يكي از‏ ‏نقدهاي رايج ، توسط آقاي اسدالله بادامچيان - رجل سياسي مؤتلفه اسلامي -‏ ‏نوشته شده ، كه تحت عنوان "خاطرات منتظري و نقد آن " در حدود 45 شماره‏ ‏از نشريه "شما" ارگان همان حزب چاپ شد و سپس در كتابي با همان عنوان‏ ‏منتشر گرديد. آقاي بادامچيان در مقدمه كتابش از خوانندگان خواهش كرده‏ ‏است مطالب قابل نقد را متذكر شوند. با اذعان به اين كه خاطرات آيت الله‏ ‏منتظري چون ديگر آثار تاريخي ، علمي و...مطالب قابل نقد را در خود جاي داده‏ ‏- و اين طبيعت انسان هاي غيرمعصوم است - با اين حال قريب به اتفاق نقادان‏ ‏اين كتاب جاده انصاف را طي نكرده و در غالب نقدها، ساز و كارهاي نقد‏ ‏تاريخي - تخصصي را رعايت نكرده و ساخت و پيكره نقدهايشان متأثر از جو‏ ‏روزگار و گاه سفارش هاست . در اين نوشتار از باب مشت نمونه خروار به‏ ‏برخي از نقدهاي آقاي بادامچيان پرداخته شده و همراه با ذكر اسناد و تحليل‏ ‏سعي شده است ساختار و محتواي كتاب وي به بوته نقد نشانده شود.‏ ‏بي شك برترين قضاوت كنندگان ، ملاحظه كنندگان بي طرف و مستقل خواهند‏ ‏بود.


ادامه مطلب را در اینجا بخوانبد
[پیوند این پست] نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 10:28  توسط س.الف.احمدپور   

دكتر حسين باقرزاده۱۹ مرداد ۱۳۸۵/ منبع روز

آقاي حسين باقرزاده در اعتراض به يکي از مطالب چاپ شده در روز که در آن نام ايشان ذکر شده است، متني را براي ما ارسال کرده اند که در زير، عينا چاپ مي شود:
 
سردبير محترم نشريه اينترنتي «روز»
آقاي ابراهيم نبوي در ستون طنز خود در آن نشريه در روز پنجشنبه 5 مرداد 1385 (27 ژوئيه 2006) نسبت‌هاي نادرست و ناروايي به من وارد كردند. ايشان سپس و در پي اعتراض من، با اداي «توضيحي» به توجيه كرده خود پرداختند و اعتراض مرا با مطايبه به تمسخر گرفتند. از آنجا كه بيان حقيقت و روشنگري از وظايف اخلاقي و قانوني مطبوعات است لطف كنيد و در اولين شماره «روز» توضيحات زير را درج فرماييد.
1 - آقاي ‌نبوي مرا يك «تروريست مجاهد» (در گذشته) خطاب كرده است و سپس بر اين اساس كه سازمان مجاهدين در سال‌هاي 1353-54 كه من با‌ آن همكاري داشته‌ام «مشي‌تروريستي» داشته است عمل خود را توجيه مي‌كند. آقاي نبوي بيان نمي‌‌كند كه آيا در طول سي و چند سال گذشته هيچ گروه و جريان ديگري‌ هم در ايران مشي ‌تروريستي داشته است و يا نه و آيا همه كساني را كه با اين تروريست‌ها همكاري كرده‌اند تروريست مي‌شناسد يا خير. در اين صورت چگونه است كه در ليست بالابلند ايشان تنها من به اين لقب شرافتمندانه مفتخر شده‌ام؟

۲- آقاي نبوي‌ مي‌داند كه در فضاي‌ سياسي پس از جنبش اصلاحات در ايران، و پس از 19 سپتامبر 2001 در سطح جهان، تروريست بودن مفهوم جنايي خاصي پيدا كرده است و تروريست يعني جنايتكار از نوع سنگين آن. در اين شرايط، اطلاق لقب تروريست به يك فرد از مقوله توهين و سلب حيثيت بشمار مي‌رود. چنين رفتاري در دنياي آزاد جرم تلقي مي‌شود و نويسنده و به خصوص ناشر چنين اهانت‌هايي به لحاظ قانوني قابل تعقيب‌اند. محاكم قضايي در غرب مرتبا شاهد اقامه دعاوي‌اي از اين قبيل هستند و محكوميت در اين دادگاه‌ها هزينه‌هاي سنگين و كمرشكني را بر اهانت‌كنندگان تحميل مي‌كند.
۳ - در دوراني كه من با مجاهدين كار مي‌كرده‌ام، حمايت، و حتي حمايت فعال، از مجاهدين در بين نيروهاي سياسي مذهبي عموميت داشت. آيا آقاي نبوي همه آنان را از شريعتي و طالقاني گرفته تا منتظري و بهشتي و بسياري از سردمداران بعدي جمهوري اسلامي را به آن دليل تروريست مي‌شناسد؟۴- اگر آقاي نبوي كشتن تعدادي انگشت شمار از سردمداران رژيم شاه يا نظاميان آمريكايي در آن زمان را مصداق ترور مي‌شناسد در مورد ترورهاي سازمان يافته حكومتي در زمان شاه (مثلا در تپه‌هاي اوين) يا ترورهاي به مراتب مخوف‌تر و وحشيانه‌تر سردمداران جمهوري اسلامي پيش و پس از انقلاب (از سينما ركس آبادان تا قتل عام‌هاي وسيع و ترورهاي اين رژيم در داخل و خارج كشور) چه مي‌گويد؟ و آيا حاضر است همه كساني را كه با وابستگي به قدرت با يكي از اين دو رژيم (و برخي با هر دو رژيم) همكاري مي‌كردند و در ارگان‌هاي سياسي، تبليغاتي، مطبوعاتي، رسانه‌اي آن كار مي‌كردند (از ارگان‌هاي پليسي و امنيتي آن‌ها مي‌گذريم) و از آن ارتزاق مي‌كردند تروريست بنامد؟
5 - نظر آقاي نبوي در مورد كساني كه در دوران انقلاب با شعار «اعدام بايد گردد» آتش‌بيار قساوت‌ها و خونريزي‌هاي اوايل انقلاب بودند و يا در برابر اين قساوت‌ها مخالفتي ابراز نمي‌داشتند چيست؟ حال اگر اين افراد اتفاقا در درون نظام نيز جا خوش كرده بودند و براي‌ خود جا و منزلتي گرفته بودند و امامشان را تجليل مي‌كردند و از نام اسلام و انقلاب نان مي‌خوردند چه نامي مي‌توان بر آنان گذاشت؟
6 - هم‌چنين نظر آقاي نبوي در مورد كساني‌ كه به امام خميني، كسي كه به فرمان او كشتارهاي بزرگ در ايران صورت گرفت، اقتدا كردند، پاي پرچم او سينه زدند، به جمهوري اسلامي او رأي دادند و دست كم براي مدتي از او تجليل كردند چيست؟ اين سئوال به خصوص در مورد كساني ‌مطرح است كه علارغم ادعاهاي اصلاح‌طلبي، مدنيت، مدرنيته و حقوق بشر در سال‌هاي اخير هنوز حاضر نشده‌اند رسما از اين جنايات عظيم تبري‌ بجويند و بزرگ فرمان‌ده و آمران و عاملان اين جنايت‌ها را محكوم كنند. آيا تروريسمي بدتر از قتل‌هاي هزارانه مي‌توان سراغ داد و آيا از ديد آقاي نبوي كساني كه با آمران و عاملان اين قتل‌عام‌ها همكاري كرده‌اند سزاوار چه لقبي هستند؟
7 - من اگر يكي دو سال با مجاهدين در سي و دو سال پيش كار كرده‌ام (كه با مجاهدين پس از آن و پس از انقلاب اشتراكشان بيشتر در اسم بود)، بزرگترين و مشخص‌ترين اقدام من در آن زمان ايستادگي در برابر تروريسم دروني‌ سازمان بود. سران سازمان شريف واقفي را كشته بودند و صمديه لباف را به قصد كشت زده بودند. من بيش از هر كس ديگر در آن زمان در برابر اين خشونت ايستادم و براي جلوگيري ا ز ادامه يا تكرار آن، به داخل كشور به لانه شير رفتم و سرانجام وقتي خودم در خطر مرگ قرار گرفتم از دست سازمان فرار كردم. نشريه سازمان سپس نوشت كه «خائن سومي» (پس از شريف و لباف) وجود دارد كه به خارج كشور گريخته است، ولي از دست ما نخواهد گريخت. براي چندين ماه ‌پس از آن من در حالت نيمه مخفي در انگليس زندگي‌مي‌كردم. كدام يك از «تروريست»هاي ديگري كه در بندهاي بالا به آنان اشاره شد به اندازه كسري از اين در برابر تروريسم ايستاده‌اند وبراي آن مايه گذاشته‌اند؟
۸ - از آن هنگام به بعد (يعني در 31 سال گذشته) من باهمه انواع خشونت، و از جمله با مجازات اعدام، مبارزه كرده‌ام. در ايام انقلاب از معدود كساني بودم كه با نوشتن مقاله و گفتگو خواهان لغو مجازات اعدام شده بود، و در غوغاي «اعدام بايد گردد»ها فرياد لغو اعدام مي‌دادم كه البته به جايي نمي‌رسيد. در ماه‌هاي آخر اقامت در ايران در سال 1360 كه از ترس جان در خفا به سر مي‌بردم سندي نوشتم و امضا كردم كه من مخالف مجازات اعدامم و اگر من دستگير و كشته شدم هيچ‌ كس حق ندارد به خونخواهي من كسي را اعدام كند يا بكشد. آقاي نبوي كدام تروريستي را مي‌شناسد كه در بحبوحه ترس از جان خود در چنان شرايطي به فكر نوشتن چنين سندي افتاده باشد؟
9 - آقاي نبوي‌ البته اولين كسي نيست كه به من لقب تروريست مي‌دهد. پيش از او آقاي صفار هرندي (وزير فعلي ارشاد اسلامي) در كيهان تهران اين افتخار را نصيب من كرده است. ايشان البته مدعي بود كه من در قتل شريف واقفي دخيل بوده‌ام. شايد منبع آقاي نبوي هم ايشان است (گرچه نام كوچك صفار هرندي «سعيد» نيست). شايد هم آقاي نبوي «منبع موثق» ديگري‌ داشته‌اند كه من ناآگاهم.
10 - در يك مورد ديگر نيز آقاي‌ نبوي به كيهان تهران تأسي كرده است. چند سال پيش، كيهان نوشت كه من بهايي شده‌ام. مستند كيهان اين بود كه من در يك گفتگوي ‌راديويي از حقوق بهاييان دفاع كرده‌ام. پس از آن،‌ پيرمردي كه در يكي از سخنراني‌هاي من در لندن شركت كرده بود از من به صورت استفهامي در باره اين نوشته كيهان سئوال كرد. با خنده گفتم كه من لازم نيست زن باشم تا از حقوق زنان دفاع كنم، لازم نيست كرد، ترك، عرب، بلوچ يا تركمن باشم تا از حقوق فرهنگي آنان دفاع كنم، لازم نيست همجنسگرا باشم تا از حقوق آنان دفاع كنم و لازم نيست بهايي باشم تا از حقوق بهاييان دفاع كنم - كافي است يك انسان باشم و از حقوق هر انساني دفاع كنم. پيرمرد از حرف من خوشش آمد و از آن به بعد در همه سخنرايي‌هايم او را ديده‌ام (و فكر مي‌كنم تنها فرد ثابت اين سخنراني‌ها بوده است!) بعدها پير مرد به من گفت كه او خودش بهايي است.
اكنون نيز آقاي نبوي ظاهرا به دليل اين كه من از حقوق مشروطه‌خواهان براي‌ شركت در جنبش ملي ‌دموكراسي‌خواهي دفاع كرده‌ام نتيجه گرفته است كه پس من خود هوادار مشروطه‌ام. بايد به كيهان تهران گفت كه دفاع از حقوق بهاييان دليل بهايي بودن نيست. براي ‌اين كار فقط بايد انسان بود. بايد به آقاي نبوي (يا منبع ايشان، «سعيد») نيز توضيح داد كه دفاع از حقوق مشروطه‌خواهان دليل طرفداري از مشروطه نيست. براي اين كار فقط بايد دموكرات بود.
اكنون آقاي نبوي بايد از خود بپرسد كه اگرملاك «تروريست» بودن من كمك به مجاهدين سال‌هاي اوليه دهه پنجاه در 3-31 سال پيش بوده و مبارزه من با تروريسم در همان ايام، و مبارزات من با خشونت در دو رژيم، و مبارزه من براي دموكراسي‌ كه بلافاصله پس از جدايي از مجاهدين آغاز شد (و نشر ايرانشهر در آستانه انقلاب لندن يكي از اولين آثار آن بود)، و پيكار 30 ساله من عليه مجازات اعدام، و ساير مبارزات حقوق بشري من در چند دهه گذشته، و دوري جستن من از قدرت به اين دلايل (علارغم آشنايي قديمي و نزديك من با بسياري از سران جمهوري اسلامي از بهشتي و رفسنجاني و خامنه‌اي گرفته تا قطب زاده و ديگران) و مبارزه براي دموكراسي و حقوق بشر تا حد پذيرش خطر مرگ، هيچ يك از اين‌ها در سابقه من به كار نمي‌آيد، در اين صورت ايشان در باره خيل عظيم ديگران (و از جمله، خود) چه ميتواند بگويد. سخن اين نيست كه گر حكم شود كه مست گيرند/در شهر هر آنچه هست گيرند . بلكه سخن اين است كه اگر در عالم سياست و مبارزات دموكراتيك و حقوق بشري ايران چو من يكي و آن هم تروريست باشد، آيا ايشان مي‌تواند فردي‌ غير تروريست در آن سراغ دهد؟
با تقديم احترام حسين باقر زاده

[پیوند این پست] نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 22:25  توسط س.الف.احمدپور   

کوچکترين زندانی سياسی دنياگزارش جديد البرادعی درباره ايران 

هشدار 674 فعال سياسی نسبت به 'سياست بحران آفرينی در ايران'

از اين پس نمايشگر خود را در هوا تماشا ميكنيد(اختراع جديد)

از اين پس خواندن ايميل بدون اجازه ممكن است

سرویس gmail براي عموم آزاد شد

فرصتی برای گرفتن"میلیاردها تومان اعتراف"

شیرین عبادی:حل پرونده هسته ای در گرو رعایت حقوق بشراست

ناآرامی‌‌هاى جديد در اهواز
» اسرائيل، ايران و تسليحات اتمی(حركت )
» از رمانتیسم انقلابی تا رئالیسم اجتماعی(حركت )
» انتقاد حقوقدانان از بازگرداندن لایحه حفظ حریم خصوصی به دولت توسط مجلس (حركت )
» ايران در هفته اى كه گذشت: تنش با انگلستان/ نرمش با آژانس انرژى اتمى(راديو آلمان )
» آقاجري:بدون داشتن قدرت تغيير در جهان بيرون، توان تغيير در جهان درون را نخواهيم داشت (امروز )
» استكبار استكبار ما هنوز تو راهيم(طنين سكوت، حامد متقي )
» روايت تاريخي كروبي از پيروزي و شكست اصلاح طلبان(روزنامه آفتاب )
» كوردلان بدانند كه خوزستان قلب ايران است (فرشید خدادادیان )
» چالش بزرگ ما در قرن جديد-متن كامل سخنرانی جرج بوش در "مركز تجارت بين‌المللی رونالد ريگان (ايران امروز )
» غول چراغ بيرون آمد(ايران امروز )
» مشارکت و نیروهایش را بهتر بشناسید.-مالمير- ميثاق. ق
» چگونه وبلاگ خود را در موتور جستجوگر گوگل ثبت کنیم؟ روزنامه نگار مسجدسليماني- خداداديان
» روسيه روباه پير كلكباز-سمير اميس- سمير اميس
» نصيحت مار مورچه،هور ادب- جاويد
» زندگي در شرايط جهنمي-طنين سكوت- حامد متقي
» پول مردم ايران در جيب توگويــــي ها،فریاد- سيد مجتبي تقوي نژاد
» تعمیق دموکراسی و رادیکالیزم بی معنا، تحلیل روزانه ،مهدی کاظمی
» کوتوله های سیاسی مسجدسلیمان ، فرشید خدادادیان
» خانه ام آتش گرفتست،حامد متقی در طنین سکوت
» اسلام منهای محافظه کاری و شیعه و سنی،حسین خداداد
» ما این فاجعه را نمی خواهیم،پژواک فریاد جمهور،رشید اسماعیلی
» استبداد -آزادی خواهی - آزاده-
» نگاه كن! تو به سكس اعتياد داري؟ نويسنده: دكتر بهنام اوحدي
» دكتر سروش: روحانیت ما عوام است نه عوامزده -آدینه
» اين نه گنجی، که عقيده در زندان است!-امير سپهر-حزب میهن
» گنجی در مبارزه برای (آزادی، استقلال و دموكراسی (دكترحسين باقرزاده
» خطر حمله غريب الوقوع به ايران ، سوسن محمدي
» آينده وبلاگ نويس(خبرگزاری وبلاگ نویسان )
» هرقتلی ، قتل نیست!(جمهور)
» هرگز نمیر مادر(نازنین احمدپور )دریاچه احساس
» گمان می‌کنم واقعا خاتمی در یک دنیای خیالی زندگی می‌کند که با دنیای ما فرق دارد (حسين درخشان )سردبیر:خودم
» گنجی، بازی با مرگ- فرياد (سیدابراهیم نبوي)
» از دست اين عدالت آخوندي!- طنین سکوت (حامد متقی )
» خاتمی - آزادیخواهی (آزاده )
» نیاز به تصویر (مختصر - ماه منیر رحیمی )
» همکاری آمريکا با کيهان برای سرکوبی گنجی، حسين خداداد- گویا
» در ذهنم قمنی را با گنجی مقایسه کردم ( سید عطاءالله مهاجرانی ) مکتوب
» ترویج حماقت ( جمیله کدیور )مکتوب
» مبارزه با خشونت یك مبارزه سیاسی‌ نیز هست( دكتر حسين باقرزاده) ايران امروز
» آقاي اكبر گنجي نمي ميرد، ( ميرزا محمد مهرابي )حقايق پنهان
» آقای رئیس جمهور یکی باید بر قله های بلند بایستد و فریاد آزادی برآورد( آزادیخواهی )آزاده
» این را بدانید که حق را نمی شود پنهان کرد.«عكس العمل»حسین خداداد
» نیایش و نماز برای آزادی ( فرياد )عليرضا فيض
» مرگي چنين ميانه ميدانم آرزوست... ( طنین سکوت )حامد متقی
» اگر بگذارند... (جمیله کدیور )
» وای این شب چقدر تاریک است!(سرای امید)(امیر.ن.ا )
» مصحف دین را که هر برگش هزاران دفتر است کاغذ حلوای شیرین کاری دنیـا مکن_ آزادیخواهی ( آزاده)
» گنج آزادگي و کنج قناعت ملکي است که به شمشير ميسر نشود سلطان را _ آزادیخواهی (آزاده)
» سکس، جنسيت و عشق در عرصه عمومی جامعه ايران
» پایان یک آغاز (جمیله کدیور )
» حوزه قم، مصباح و احمدی نژاد(مهدی خلجی پژوهشگر مطالعات اسلامی)
» به کی باید روی آورد؟ آزادی را کجا باید جست؟ طنین سکوت/حامد متقی
» حوزه و روحانيت از منظر جامعه و تاريخ/حقایق پنهان /ميرزا محمد مهرابي
» سخني با تحريميان /رضا احمدي
» چند سطري خودماني با معين و حاميانش
» سخني با دكتر معين براي ثبت در تاريخ
» بیانیه سازمان مجاهدین انقلاب درباره انتخابات فردا
» بمب‌گذاري تجزيه‌طلبان را جدي بگيريم

[پیوند این پست] نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 14:9  توسط س.الف.احمدپور   



پولاد آزادی

من عضو پن‌لاگ هستم